درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بهنام نوری زاد
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
7200




بیل گیتس
بنیانگذار شرکت مایکروسافت (1955)
ویرایش : مریم فودازی


"ویلیام هنری گیتس" سوم مشهور به "بیل گیتس" (Bill Gates)، در 28 اکتبر سال 1955 در یک خانواده ی متوسط در شهر "سیاتل" آمریکا به دنیا آمد. پدر بیل، "ویلیام هنری گیتس دوم"، وکیل دادگستری و یکی از سرشناسان شهر "سیاتل" است. مادر او آموزگار مدرسه و یکی از اعضای "هیئت مدیره" (United Way International) بود که در امور خیریه نیز فعالیت داشت. بیل گیتس در این خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد. بیل در کودکی بیشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ سپری كرد و از او تاثیر بسیار گرفت. وی از همان دوران کودکی، روحیه ی رقابت طلبی خود را نشان داد و تلاش می كرد تا در هر زمینه ای از دوستان خود پیش باشد.
گیتس تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه ی ""Lakeside پشت سر گذاشت. در آغاز یکی از سالهای تحصیلی، مسئولان مدرسه ی "Lakeside" تصمیم گرفتند با کمک خانواده ی دانش آموزان، یک سری کامپیوتر اجاره کنند و در اختیار دانش آموزان قرار بدهند. در این دوران، بیل گیتس با کامپیوتر آشنا شد و به سرعت، در بهره گیری از آن مهارت کسب نمود. وی نخستین نرم افزار خود را که یک بازی ساده بود در سن سیزده سالگی نوشت.
گیتس به همراه دوست خود "پل آلن" (Paul Allen ) که دو سال از او بزرگتر بود و در زمینه ی سخت افزار کامپیوتر هم مهارت داشت، بیشتر وقت خود را سرگرم برنامه نویسی در اتاق کامپیوتر ""Lakeside بود.
گیتس در سال 1973 وارد دانشگاه "هاروارد" شد و در آنجا با "استیو بالمر" (Steve Ballmer) که اكنون، رئیس بخش اداری مایکروسافت است آشنا شد. گیتس زمانی که در "هاروارد" بود یک نسخه از زبان BASIC را برای کامپیوتر MITS Altair طراحی کرد.
بیل گیتس در سال 1975 به همراه دوست دوران کودکی خود "پل آلن"، شرکت کوچکی با نام "مایكروسافت" (Microsoft) با شعار "در هر خانه یک کامپیوتر" بنا نهاد. مایکروسافت، انواع زبانهای برنامه نویسی را برای کامپیوترهای گوناگون تولید می کرد. در آن زمان، مایکروسافت تنها چهل کارمند داشت که شبانه روز به شدت کار می کردند و کل فروش آن تنها  4/2 میلیون دلار در سال بود.
در سال 1980، شرکت IBM برای اینکه از بازار کامپیوترهای شخصی باز نماند، کامپیوتر خود را - که PC نام گرفت و کامپیوترهای امروزی نیز مبتنی بر آن هستند - ساخت و وارد بازار كرد. این شركت تصمیم گرفت کار نرم افزار آن را به عهده ی شرکت دیگری بگذارد؛ این بود که شاهین خوشبختی بر دوش مایکروسافت نشست و IBM، قراردادی با شرکت کوچک مایکروسافت بست تا نرم افزارهای سازگار با کامپیوترهای شخصی IBM تولید کند.
کامپیوتر های جدید IBM از پردازنده های شانزده بیتی 8088 شرکت "اینتل" استفاده می کرد. بنابراین، مایکروسافت برای فروش زبانهای برنامه سازی خود به یک سیستم عامل شانزده بیتی نیاز داشت. در آن زمان، شخصی به نام "تیم پاترسون" كه در کارگاه خانه ی خود یک کامپیوتر شانزده بیتی کوچک ساخته بود، برای آن یک سیستم عامل ساده شانزده بیتی نوشت و نام DOS 86 را برای آن برگزید. بیل گیتس تمامی حقوق سیستم عامل DOS 86 را به بهای هفتاد و پنج هزار دلار به دست آورد. بیل گیتس و پل آلن، سیستم DOS 86 را متناسب با کامپیوتر های شخصی IBM تغییر دادند و با افزودن امکانات بیشتر، از آن یک سیستم عامل قوی شانزده بیتی ساختند. مایکروسافت، این سیستم عامل را MS-DOS نامید. سیستم های MS-DOS بر روی کامپیوترهای شخصی IBM جای گرفتند و IBM، درصدی از فروش کامپیوترهای PC خود را برای بهره گیری از MS-DOS به مایکروسافت می پرداخت. به تدریج امپراتوری بیل گیتس بر روی سیستم MS-DOS بنیان نهاده شد. از آن پس، مایکروسافت با تولید سیستم عامل گرافیکی Windows و دستاوردهای موفق دیگر، گامهای بزرگتری به سوی موفقیت برداشت.
بنابر آخرین آمار، بیش از 95 درصد از دارندگان کامپیوترهای شخصی در سراسر جهان از دستاوردهای گوناگون مایکروسافت استفاده می کنند.
یکی از دلایل موفقیت "مایکروسافت" به گفته ی خود گیتس، به خدمت گرفتن افراد باهوش در این شرکت است.
هم اكنون بیل گیتس با دارایی بیش از پنجاه میلیارد دلار، ثروتمندترین مرد دنیا شناخته شده است. وی زمانی که تنها نوزده سال داشت، مایکروسافت را مدیریت می کرد. او به قدری سخت كوش بود که حتی گاهی چند روز محل کارش را ترک نمی کرد و به همراه کارمندان خود، به سختی، سرگرم انجام پروژه های گوناگون و سفارش مشتریان بود.
گیتس در سال 1994 با "ملیندا فرنج گیتس" ازدواج کرد که نتیجه ی آن یک دختر (متولد سال 1996) و یک پسر (متولد سال 1999) بوده است.
وی در سال 2000 از سِمَت مدیر عاملی كناره گرفت و "بالمر" را جایگزین خود كرد. پس از آن، به ادامه ی راه مادر پرداخت (بنا نهادن بنیاد خیریه) و با بیست و نه میلیارد دلار سرمایه، بنیاد خیریه ی "بیل و ملیندا" را بنا نهاد.
او در سال 2006 بیان داشت كه از جولای 2008، كار در مایكروسافت را رها می‌كند، اما به دلیل علاقه ی زیاد، در كارهای برنامه‌نویسی به مایكروسافت كمك خواهد كرد. هم اکنون بیل گیتس به همراه همسر و فرزندان خود در شهر "سیاتل" ساکن است.
تا به امروز، مایکروسافت با بیش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص 25.3 میلیارد دلار در پایان سال مالی 2001، از جمله موفق ترین شرکتهای ایالات متحده ی امریکا و یکی از راهبران صنعت کامپیوتر بوده است.
 
برگرفته از:


http://www.smeir.ir
http://www.bazyab.ir
 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

بنجامین فرانكلین
دانشمند و سیاستمدار امریكایی ( 1706- 1790)
ویرایش : مریم فودازی


بنیامین فرانكلین یك دیپلمات، سیاستمدار، دانشمند و صاحب چاپخانه بود. او عدسیهای دوكانونی و فر خوراك پز را اختراع كرد و آزمایشاتی در رابطه با الكتریسیته انجام داد. فرانكلین در سال 1706 در بوستون، ماساچوست متولد شد. او هوش و استعدادش را در خواندن و نوشتن به زودی نشان داد. در سن ده سالگی مدرسه را ترك كرد تا حرفه پدرش یعنی ساختن شمع را یاد بگیرد. بنیامین جوان از این كار متنفر بود و یك سال بعد، در مغازه برادرش جیمز شروع به كار چاپ كرد. بعد از 5 سال، مغازه برادرش را ترك كرد و به نیویورك رفت تا كاری پیدا كند، اما موفق نشد و به فیلادلفیا- كه در آن زمان شهر بزرگتری بود- رفت. فرانكلین به عنوان یك چاپگر بسیار موفق بود .ثروت به او فرصت داد تا روی اختراعات و علاقه مندی هایش كار كند. زمانی كه فهمید اجاقهای معمولی كارآمدی چندانی ندارند، اجاق فرانكلین را برای استفاده بهتر از حرارت طراحی كرد. اجاق فرانكلین هوای سرد را گرفته، گرم می كرد و سپس هوای گرم شده را به چرخش درمی آورد.
این اجاق در امریكا و اروپا بسیار رواج یافت. در آن زمان، الكتریسیته به تازگی در اروپا كشف شده بود. از این رو، فرانكلین به شدت جلب آن شد و شش سال از زندگی خود را صرف تلاش برای تولید الكتریسیته كرد. فرانكلین بر روی این ایده كه بارهای الكتریكی سبب تولید رعد و برق می شوند، متمركز شد. وی پیشنهاد كرد كه از میله های برقگیر رعد و برق برای دور كردن الكتریسیته از ساختمانها استفاده كنند تا از سوختن آنها جلوگیری شود. او با بستن یك كلید آهنی به دنباله یك كایت در طوفان، موفق به شناسایی بارهای الكتریكی شد. این رعد و برق، همان الكتریسیته بود. بنیامین فرانكلین سالهای آخر عمرش را صرف بررسی و مطالعه بر روی كلونیها و تولید آن برای ایالات متحده كرد. وی در سال 1790 در كشوری كه در شكل گیری و پیشرفت او نقش مهمی داشت، درگذشت.
«بنیامین فرانكلین» در هفت سالگی مرتكب اشتباهی شد كه در هفتاد سالگی نیز آن را بخاطر داشت. پسر هفت ساله ای بود كه عاشق بیقرار یك سوت شد و بقدری تحریك شده بود كه بی مطالعه و بدون اینكه قیمتش را جویا شود، تمام پول های خود را روی پیشخوان مغازه ریخت و سوت را برداشته، خوشحال از دكان خارج شد. هفتاد سال بعد، در نامه ای به یكی از دوستانش نوشت: « آن روز بقدری خوشحال بودم كه نمی توان حدی برایش متصور شد». اهل خانه از صدای سوت او، انگشت ها را در گوش كرده بودند، اما موقعی كه خواهر و برادرش متوجه شدند كه خیلی بیشتر از قیمت حقیقی سوت را پرداخته است، او را مسخره كردند؛ بطوریكه اوقاتش تلخ شد و به گریه افتاد.
سالها بعد، حتی زمانیكه فرانكلین یك شخصیت برجسته جهانی و سفیر كبیر امریكا در پاریس بود، هنوز این موضوع را به یاد داشت و فراموش نكرده بود كه خیلی بیشتر از قیمت واقعی برای آن سوت داده و بیش از لذتی كه برایش داشت، بعداً پشیمان شده بود. این ماجرا برای او درس بسیار خوبی بود و خودش همیشه می گفت : « چون بزرگ شدم و قدم در اجتماع نهادم، با مشاهده اعمال دیگران دریافتم كه در طول روز با عده زیادی روبرو می شوم كه خیلی بیشتر از ارزش واقعی برای این قبیل سوت ها می پردازند. بطور خلاصه، به عقیده من قسمت عمده بدبختی های بشر ناشی از این است كه ارزش چیزها را به خطا تخمین زده و برای بعضی از آنها، بهایی بیش از ارزش واقعی شان می پردازد».
 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

بلز پاسكال
ریاضیدان و فیزیكدان فرانسوی ( 1623- 1662 )
ویرایش : مریم فودازی


«پاسکال» در  19ژوئن 1623، در ناحیه (Auvergn) فرانسه متولد شد و در سن سه سالگی، مادر خود «آنتونیت بگن» را از دست داد. پدرش «اتین پاسکال» قاضی بود و به علوم و ریاضی علاقه داشت. در سال 1631، اتین به همراه فرزندانش به پاریس نقل مکان کرد و با توجه به نبوغ فوق‌العاده پسرش، تصمیم به آموزش وی گرفت. شاید مکالمه های همیشگی پدر با دانشمندان برجسته علوم هندسه در پاریس از جمله «رابروال»، «مرسن»، «دسارگوس»، «میدورگ»، «گاسندی» و «دسکارتس»، دلیل تمایل پاسکال به این علوم بوده است. بلز پاسكال در سن یازده سالگی، رساله ای کوتاه درباره اصوات اجسام ارتعاشی نوشت و پدرش در پاسخ به این مسئله، مطالعه ریاضیات را تا سن 15 سالگی برای وی ممنوع کرد تا بلز از مطالعه لاتین و زبان یونانی باز نماند. با وجود این، یک روز اتین متوجه شد که بلز - که در آن زمان 12 سال داشت- با تکه ای زغال بر روی دیوار اثبات كرده كه مجموع زاویه های یک مثلث، برابر با دو زاویه قائمه است. از آن زمان به بعد، پاسکال اجازه مطالعه اقلیدس را داشت.
پاسکال علاقه ویژه‌ای به مطالعه کارهای Desargues داشت و به دنبال مطالعه چنین عقایدی، در سن 16 سالگی، رساله‌ای در باب مباحث مخروطیبنام (مقاله‌ای درباره مخروطی‌ها) نوشت. بخش بزرگی از این رساله از بین رفته است، ولی نتیجه مهم آن که «قضیه پاسکال» نام دارد، بر جای مانده است.
پاسکال در سن 18 سالگی برای کمک به پدرش در انجام محاسبات خود، یک ماشین‌حساب مکانیکی ساخت که قادر به محاسبه جمع و تفریق بود و «ماشین ‌حساب پاسکال» یا (Pascaline) نام گرفت. از جمله نمونه‌های اولیه این ماشین ‌حساب در موزه (Zwinger) در «درسدن» آلمان قرار دارد. اگرچه این ماشین‌حسابها مقدمه پیدایش مهندسی کامپیوتر بودند، اما از لحاظ تجاری موفقیت چندانی به دست نیاوردند. طی دهه بعدی، پاسکال طرح خود را بهبود بخشید و بیش از 50 عدد از آنها را ساخت.
 
نوآوریها در ریاضی
علاوه بر دستاوردهای دوران کودکی، پاسکال در بقیه دوران زندگیش نیز بر دانش ریاضی تأثیر گذاشت. وی در سال 1653، رساله‌ای با نام «در باب مثلثات حساب» نوشت و در آن، یک صورت جدولی راحت برای ضرایب دو جمله ای شرح داد که امروزه «مثلث پاسکال» نامیده می‌شود.
دستاورد مهم پاسکال در ارتباط با فلسفه ریاضی، مربوط به اثر وی با نام «در باب مغهوم هندسه » بود که در ابتدا به عنوان مقدمه‌ای بر کتاب هندسه برای یکی از مدارس معروف به نام «پورت‌رویال» نوشته شده بود. این کار با گذشت بیش از یک قرن از مرگ پاسکال انتشار یافت.
 
نوآوریها در علوم فیزیکی
مطالعات پاسکال در مورد سیالات (هیدرودینامیک و هیدروستاتیک) بر اساس اصول سیالات هیدرولیک بود. اختراعات او در این زمینه شامل فشار هیدرولیک (استفاده از فشار هیدرولیک برای افزایش نیرو) و سرنگ می باشد. در سال 1646، پاسکال از آزمایشهای «اوانجلیستا توریسلی» در ارتباط با فشارسنج آگاهی یافت. وی این آزمایشها را با لوله‌ای پر از جیوه تکرار کرد و این لوله را به صورت وارونه درون کاسه ‌ای از جیوه قرار داد. پاسکال این سؤال را مطرح کرد که چه نیرویی، بخشی از جیوه را درون لوله نگهداشته و چه چیزی، فضای بالای جیوه را در لوله پر کرده است. در آن زمان، بیشتر دانشمندان بر این باور بودند که غیر از خلاء، ماده ای نامرئی در آن فضا وجود دارد.
پاسکال با انجام آزمایشهای دیگری در این زمینه، در سال 1647، «تجربه های جدید از خلاء» را نوشت که در آن، قوانین اصلی در مورد میزان تأثیر فشار هوا بر مایعات مختلف عنوان شده بود.
در سال 1648، پاسکال مطالعات خود را ادامه داد و در همین راستا، شوهر خواهرش یک بارومتر را به ارتفاعات بالا برد و این نکته به اثبات رسید که سطح جیوه تغییر می کند و پاسکال این آزمایش را با انتقال بارومتر به بالای برج یک کلیسا در پاریس و سپس به پایین آن تکرار کرد. این آزمایشها که سرانجام، منجر به بنیاد نهادن اساس بارومتر شد، در سراسر اروپا با استقبال مردم روبرو گردید.
در پاسخ به این نقدها که باید چیزی نامرئی در فضای خالی‌ای که پاسکال عنوان کرده، وجود داشته باشد و در پاسخ به «استین نوئل»، یکی از مهمترین نظریه های قرن هفده در ارتباط با روش علمی از سوی پاسكال مطرح گردید :
«برای اثبات یک فرضیه، اینکه تمامی موارد مطابق با آن باشند، کافی نیست، اما اگر تنها یک مساله خلاف آن باشد، همان یک مورد برای نقض فرضیه مورد نظر کافی است».
تاکید و پافشاری وی در مورد وجود خلاء منجر به اختلاف او با برخی از دانشمندان مطرح زمان از جمله «دسکارتس» شد.
 
تغییر مذهب
با توجه به زندگی پاسکال می توان گفت که بیماری و یانسن‌گرایی، دو دلیل عمده وی در تغییر مذهب بوده است. پاسکال از حدود سن هجده سالگی به نوعی بیماری عصبی دچار شد که وی را آزار می داد. او در سال 1647، در پی یک حمله عصبی دچار لمسی اندام شد؛ به گونه ای که بدون استفاده از عصا قادر به راه رفتن نبود. بلز همیشه سر درد بود و از آن پس، مشکل سوزش روده و معده داشت. در سال 1645، لگن پدر پاسکال دچار آسیب دیدگی شد و تحت مراقبت یک دکتر یانسن‌گرا قرار گرفت. بلز پس از درمان موفقیت‌آمیز پدرش، کتابهایی از نویسندگان یانسن‌گرا به امانت گرفت. در این دوره، پاسکال نوعی «دگرگونی اولیه» را تجربه نمود و طی سالهای پس از آن شروع به نوشتن درباره مسائل مذهبی کرد. در این زمان، پاسکال احساس دوری از عقاید اولیه مذهبی اش را داشت و طی چند سال، این دوره را که به گفته خودش «دوره زمینی» بود، سپری کرد. پدر پاسکال در سال 1651 از دنیا رفت و در پی آن، بلز اموال پدر را به ارث برد و سرپرست خواهرش «ژاکلین» شد که برخلاف میل برادر، در «پورت- رویال» راهبه شد.
پاسکال پس از فراغت از امور خواهرش، دیگر هم آزاد بود و هم ثروتمند. وی یک خانه باشكوه پر از خدمتكار برای خود تهیه کرد و سوار بر کالسکه‌ای با چهار و یا پنج اسب به پاریس می‌رفت. او دوران فراغتش را صرف معاشرت با افراد شوخ و خوش صحبت، زنان و قماربازان (گواه کارهای وی در مورد حساب احتمالات است) می‌کرد. بلز پس از آشنایی با بانوی زیبا و فهمیده ای در ناحیه «اوورن»، او را سافوی[*] دشت و صحرا نامید. وی در همین دوران، کتاب «مکالمه در باب احساسات عاشقانه» را نوشت و به فکر ازدواج افتاد. ژاکلین، بلز را برای لهو و لعبش مورد سرزنش قرار داد و برای تغییر وی دعا کرد.
در تاریخ 23 نوامبر سال 1654، تصادفی روی پل نیلی رخ داد كه خوشبختانه پاسکال و دوستانش در این حادثه صدمه ای ندیدند. بعد از این حادثه، پاسکال که عقاید و باورهای مذهبی اش جان تازه‌ای گرفته بود، در ماه ژانویه سال 1655 به مدت دو هفته‌ به صومعه‌ای قدیمی در‌ «پورت رویال» رفت. بعد از این تحولات مذهبی، پاسكال اولین اثر ادبی خود را در مورد مذهب و با عنوان «نامه‌های ایالتی‌» نوشت.
 
اندیشه ها
متاسفانه پاسکال نتوانست پیش از مرگش، مهمترین کار مذهبی خود به نام «تفکرات» را به پایان برساند. عنوان اولیه این اثر، «دفاع از مذهب مسیحیت» بود. پس از مرگ پاسكال، دستنوشته هایی از او پیدا شد که بر روی آنها افکار مختلفی به صورت درهم، اما گویا نوشته شده بود. اولین نسخه از این نوشته‌ها با نام «تفکرات پاسکال در ارتباط با مذهب و سایر موضوعات»، در سال 1670 به صورت کتاب چاپ شد و بلافاصله به اثری ارزشمند تبدیل گردید. نگرانی و هراس دوستان پاسکال و اندیشمندان از اینکه این «تفکرات» گسسته به جای پارسایی و دینداری منجر به ایجاد شبهه در دین شود، باعث شد تا آنها قسمتهای مورد شک را حذف کرده و سایر قسمتها را تغییر دهند؛ به نحوی که موجب نا‌خشنودی شاه و یا کلیسا نشوند.
این كتاب نقطه عطفی در نثر فرانسه به شمار می رود. ویل دورانت در اثر یازده جلدیش «تاریخ تمدن»، آن را به عنوان بهترین کتاب نثر فرانسه مورد ستایش قرار داد.  پاسکال در مجموعه «تفکرات»، چندین تناقض فلسفی را بررسی کرد : بیکرانی و هیچ، ایمان و خرد، درون و ماده، مرگ و زندگی، معنا و پوچی و ... . چنین به نظر می‌رسد که غیر از جهل، فروتنی و گذشت، به نتایج دیگری دست نیافته و با درهم آمیختن آنها، شروط پاسکال را ایجاد کرده است.
 
کارهای پایانی و مرگ
بزرگترین دستاورد پاسکال در ارتباط با نبوغ مکانیکی، ایجاد اولین خط اتوبوس برای حمل مسافران در داخل پاریس و در کالسکه‌هایی با چندین صندلی بود.
در سال 1662، اوضاع بیماری پاسکال وخیم شد. وی خواستار بستری در بیمارستان بود، اما دکتر معالجش گفت که به دلیل وضعیت ناپایدار نمی‌توان او را به بیمارستان منتقل کرد. سرانجام پاسكال در تاریخ 18 آگوست سال 1662، در پاریس درگذشت، در حالی که این کلمات را بر زبان داشت : «خدایا هرگز تنهایم نگذار». بدن او در گورستان (Saint-Étienne - du -Mont) دفن شد.
 
میراث
به افتخار نوآوریهای علمی، نام «پاسکال» به واحد فشار SI، زبان ‌برنامه‌نویسی و قانون پاسکال و همچنین به مثلث پاسکال و شروط پاسکال داده شد.
مهمترین نوآوری پاسکال در علم ریاضی، «تئوری احتمال» بود. این تئوری که ابتدا در مورد قمار به کار می رفت، امروزه در علم اقتصاد و به خصوص در علوم آماری بسیار بااهمیت است.
پاسکال در زمینه ادبیات نیز از جمله مهمترین نویسندگان دوره کلاسیک فرانسه به شمار می رود و آثار وی، امروزه به عنوان شاهکار نثر فرانسه در نظر گرفته می‌شود. فعالیتهای ادبی پاسکال بیش از همه برای مخالفتش با خردگرایی «رنه دکارت» و تاکید همزمان بر این مطلب بود که فلسفه تجربه‌گرایی برای تعیین حقایق مهم، ناکافی است.
 
برگرفته از :
 http://fa.wikipedia.org


[*] شاعره نامداری از یونان باستان كه در اوائل قرن ششم پیش از میلاد مسیح در قصبه ارسوس در جزیره لسبوس به دنیا آمد. بنا بر روایات افسانه ای، وی دل به فانون باخت و به دلیل بی مهری معشوق، خود را از فراز صخره لوكاد، به زیر انداخت و جان سپرد.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

برتراند راسل
فیلسوف انگلیسی ( 1872- 1970 )
ویرایش : مریم فودازی


«برتراند آرتور ویلیام راسل» در روز ۱۸ می 1872 در «راونزکراف» (Ravenscroft) ویلز متولد شد. خانواده او از شهروندان قدیمی و بانفوذ انگلستان بودند. پدر بزرگش، «جان راسل» از نخست وزیران پیشین دولت انگلیس بود و پدرش، «لرد آمبرلی» از اشراف زادگان انگلیسی به شمار می رفت كه برتراند و برادرش، عنوان «لردی» را از او به ارث بردند.
راسل هیچ گاه به مدرسه نرفت، اما معلم خانگی داشت و خیلی خوب و جدی درس می خواند، تا آنكه برای خودش دانشمندی شد. وی در سال 1903 و در سن 32 سالگی، كتاب «اصول ریاضیات» را نوشت و از 1910 تا 1915، كتاب «مسائل فلسفه» را به رشته تحریر درآورد كه برای یادگیری فلسفه، ساده و جذاب است.
برتراند راسل، فیلسوف و منتقد اجتماعی بریتانیایی قرن بیستم است و بیشتر به دلیل فعالیت‌هایش در زمینه «منطق ریاضی» و «فلسفه تحلیلی» شناخته می‌شود. وی از مشهورترین فیلسوفان بی دین است و کتاب معروف او  به نام «چرا مسیحی نیستم؟»، از جنجال برانگیزترین کتابهای قرن بیستم به شمار می‌ رود.
وقتی جنگ جهانی اول آغاز شد، كشورهای غربی از جمله انگلستان برای تامین منافع خود در جنگ شركت كردند، اما روح راسل با جنگ سازگاری نداشت و  فردی صلح طلب به شمار می رفت. وی بر این باور بود كه منافع شخصی انگلیسیها ارزش كشته شدن هزاران جوان را ندارد و سرمایه داری را علت جنگ طلبی انگلیسیها می دانست؛ آنگونه سرمایه داری كه همه ثروت خود را از راه دزدی و زورگویی به دست آورده است. از این رو، راسل شروع به ایراد سخنرانی و نوشتن مقاله علیه دولتمردان انگلیس نمود، تا اینكه دولت او را از دانشگاه اخراج و به مدت شش ماه زندانی كرد. وی پس از آزادی به مبارزه ادامه داد و به قول خودش، از اینكه می دید متمدن ترین سرزمین جهان در چنگال ترس و وحشت دست و پا می زند، بسیار رنج می كشید.
راسل نمونه بارز یك انسان سرگردان غربی است. او در دامان سرمایه داری غرب پرورش یافته و از طبقات مرفه جامعه بود، ولی از عملكرد آنها نفرت داشت. از این رو به طرفداری از سوسیالیسم روسیه پرداخت، ولی بعد از مدتی به این نكته پی برد كه روش آنان نیز مثل سرمایه داری غرب، ناموفق و شكست خورده است. مسیحیت هم برای او جذابیتی نداشت. راسل مدتی به چین رفت و به زندگی مردم آسیا علاقه مند شد، اما سرگردانی رهایش نكرد. وی هیچ گونه اعتقادی به سوسیالیسم، سرمایه داری، نژاد سفید و تمدن غرب را در وجود خود حس نمی كرد. برتراند راسل در دوم فوریه ۱۹۷۰ در (Penrhyndeudraeth)، واقع در «ویلز» درگذشت.
 
سالشمار زندگی
(۱۸۷۲) در ۱۸ می در «راونزکراف» (Ravenscroft) ویلز متولد شد.
(۱۸۹۰) به کالج «ترینیتی» در کمبریج وارد شد.
(۱۸۹۳) دریافت مدرک لیسانس ریاضی
(۱۸۹۴) امتحان پایانی‌ علوم انسانی/فلسفه‌ (The Moral Sciences Tripos)
(۱۸۹۴) با Alys Pearsall Smith ازدواج کرد.
(۱۹۰۰) جوزپه پینو را در کنگره بین‌المللی پاریس ملاقات کرد.
(۱۹۰۱) پارادوکس راسل را کشف کرد.
(۱۹۰۸) به عضویت انجمن سلطنتی درآمد.
(۱۹۱۶) به دلیل مبارزه ضدجنگ‌، از کالج ترینیتی اخراج و ۱۱۰ پوند هم جریمه شد.
(۱۹۱۸) به دلیل مبارزه ضدجنگ‌، شش ‌ماه زندانی شد.
(۱۹۲۱) از Alys طلاق گرفت و با دورا بلک (Dora Black) ازدواج کرد.
 (۱۹۳۱) با مرگ برادرش، لقب سومین ارل راسل را کسب کرد.
(۱۹۳۵) از دورا طلاق گرفت.
(۱۹۳۶) با پاتریشیا (پیتر) هلن اسپنس (Patricia (Peter) Helen Spence) ازدواج کرد.
(۱۹۴۳) از بنیاد بارنز (Barnes Foundation) در پنسیلوانیا اخراج شد.
(۱۹۴۹) نشان لیاقت (the Order of Merit) را دریافت کرد.
(۱۹۵۰) جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
(۱۹۵۲) از پیتر طلاق گرفت و با ادیث فینچ (Edith Finch) ازدواج کرد.
(۱۹۵۵) بیانیه «راسل- اینشتاین» را منتشر کرد.
(۱۹۵۷) اولین کنفرانس «پاگواش» (Pugwash Conference) را برگزار کرد.
(۱۹۶۱) به دلیل مبارزه‌های ضدهسته‌ای، به مدت یک هفته به زندان افتاد.
(۱۹۷۰) در دوم فوریه در Penrhyndeudraeth واقع در ویلز درگذشت.
 
برگرفته از :
 
http://www.bashgah.net
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

ایمانوئل کانت
فیلسوف آلمانی ( 1724- 1804 )
ویرایش : مریم فودازی


«ایمانوئل كانت» که پس از ارسطو بزرگترین فیلسوف غربی به شمار می رود، در سال 1724 در «کونیگسبرگ» آلمان متولد شد. وی چهارمین فرزند از نه فرزند یک خانواده تهیدست بود و والدین او به دین مسیح ایمان داشتند.
ایمانوئل در سن هشت سالگی به مدرسه دینی «کونیگسبرگ» فرستاده شد. در آن مدرسه، انضباط شدیدی حاکم و معلمان بسیار سختگیر بودند. به هر حال ایمانوئل توانست مدرسه را به پایان رسانده و به دانشگاه «کونیگسبرگ» وارد شود. وی پس از شش سال از آن دانشگاه نیز فارغ التحصیل گردید، اما چون نتوانست یک شغل دانشگاهی پیدا كند، ناگزیر به عنوان معلم سرخانه مشغول به کار شد.
ایمانوئل در سن سی و یک سالگی، شغلی در دانشگاه بدست آورد. این شغل فاقد حقوق و دستمزد بود، اما به وی اجازه می داد كه سخنرانی های عمومی برگزار کند و در آمد ناچیزی از راه آموزش خصوصی دانشجویان بدست آورد. او در این دوران، آثاری در زمینه دینامیک و ریاضیات منتشر کرد.
بتدریج، موقعیت علمی و اجتماعی كانت بهبود پیدا كرد و حتی چندین بار از سوی دانشگاههای دیگر برای امر تدریس دعوت شد، اما پیشنهادشان را رد کرد. وی در خانه خود به تدریس ریاضیات و فیزیک می پرداخت و در سن سی و یک سالگی، رساله ای درباره «منشا کیهان» منتشر ساخت که برای اولین بار، صورتبندی فرضیه سحاب ستاره ای در آن مطرح شده بود.
سرانجام پس از سالها انتظار، کانت مقام استادی رشته فلسفه را در دانشگاه «کونیگسبرگ» به دست آورد. از این پس، او تمام عمر خود را وقف فلسفه نمود. وی در کلاسهایش با دقت هر چه تمامتر و به شیوه ای جدید، فلسفه را مورد بررسی و نقد قرار می داد؛ به گونه ای که پس از مدتی، دانشجویان بسیاری پیدا کرد که همیشه در کلاسهایش حاضر بودند و از سخنانی که می گفت، یادداشت بر می داشتند.
کانت در زندگی خود، نظمی استثنایی داشت. او هر کاری را در ساعت مخصوص به خود انجام می داد و ذره ای از آن سرپیچی نمی کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که :
«می توانید ساعت خود را با کارهای کانت تنظیم کنید».
 وی به عنوان مدرس دانشگاه وظیفه داشت همه بخشهای فلسفه را آموزش دهد و سالهای سال، توان فکری خود را صرف تدریس و انتشار کتابها و مقاله های گوناگون کرد.
 
فلسفه آزادی از نظر كانت
آزادی به مفهوم کانتی آن، مادام که با آزادی هر فرد دیگر در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیه ‌هر انسانی به دلیل انسان بودنش است. کانت دیگر اصل های حقوق بشر مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی می گیرد. وی در فلسفه سیاسی خود نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشه سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را به طور كامل می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونه‌ای پیگیر رادیکالیزه می‌کند.
نخستین و بزرگترین اثر فلسفی او با نام «نقد عقل محض» در سال 1781، زمانی که پنجاه و هفت ساله بود، انتشار یافت. وی در این مورد می گوید :
«این کتاب نتیجه دوازده سال اندیشه ژرف و جدی است».
این اثر شهرت زیادی پیدا کرد و «فلسفه نقادانه» (critical philosophy) که کانت خود را سردمدار آن می دانست به سراسر کشور آلمان نفوذ یافت. طی سال های 1788 و 1790، كانت دو اثر بزرگ دیگر خود را که به ترتیب «نقد عقل عملی» و «نقد قوه حکم» نام داشت، منتشر كرد. البته او آثار دیگری نیز در طول عمرش نوشت که مجموع آنها به 27 جلد می رسد.
کانت با وجود خلق و خوی خشک و جدیتی که داشت، انسانی اجتماعی، خوش بیان و عضو محبوب و مورد احترام حلقه های اجتماعی و ادبی و حتی وزرای پادشاه بود.
او آخرین درس رسمی خود را در سال 1796 ارائه داد. در این هنگام، توانایی ذهنی او رو به کاستی گذارده و افسردگی، جانشین نشاط سابق او شده بود. وی در آخرین سالهای عمر خود، حضور ذهن و توانایی شناخت دوستان قدیمی و حتی توان به پایان بردن جملات ساده را از دست داد و به بی حسی کامل دچار شد. سرانجام كانت در دوازدهم فوریه 1804 میلادی درگذشت. در مراسم خاكسپاری او، مردم شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به این استاد بزرگ ادای دین كنند.
کانت تاثیر شگرفی از خود بر جای گذاشت؛ تا جایی كه می توان گفت تمام آثار ادبی و فلسفی دوره های بعدی به گونه ای تحت تاثیر اندیشه های او به وجود آمدند.
 
برگرفته از :
http://daneshnameh.roshd.ir
http://fa.wikipedia.org
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

اونوره دو بالزاك
نویسنده و مورخ فرانسوی (1799- 1850)
ویرایش : مریم فودازی


«اونوره دو بالزاك» نویسنده، مورخ، جامعه شناس و اعجوبه فرانسوی در بیستم مه سال ۱۷۹۹ از زنی عصبی مزاج و سخت گیر به نام لورسالامبیه (Laure- sallambie) به دنیا آمد و چون روز تولدش مصادف با روز عید «سنت اونوره» بود، او را« اونوره» نام نهادند. پدر وی مردی به نام «برنارد فرانسوا بالزاک» بود كه در سال ۱۷۴۶در «نوگریك»  (Nougairic) از استان تارن (Tarn) به دنیا آمد و در ۹ ژوئن ۱۸۲۹ در پاریس از دنیا رفت.
اونوره تا سن چهار سالگی، بدور از زادگاه خویش- شهر تور- در نزد دایه ای به سر می برد و وقتی كه هشت ساله شد، در ۲۲ ژوئن سال ۱۸۰۷ به مدرسه «واندوم» كه در دست «اوراتورین ها» بود، سپرده شد و چندین سال در آن جا به تحصیل پرداخت. در این مدرسه، بیشتر اوقات او به مطالعه كتاب می گذشت و در همین جا، « رساله اراده» خود را به رشته تحریر در آورد؛ اما كشیشی كه معلم او بود، رساله اش را از بین برد و اونوره مورد تمسخر این و آن قرار گرفت. اونوره دو بالزاك در سال ۱۸۱۳ ناگزیر به آغوش خانواده بازگشت و به مدت یك سال در مدرسه «تور» به تحصیل پرداخت. در سال 1814بالزاك به همراه خانواده خود به پاریس نقل مكان كرد. در پاریس بی درنگ به پانسیون «لوپیتر» رفت و در آن مدرسه با فرهنگ و زبان یونان و روم آشنا گشت. هفده ساله بود كه هوای دانشگاه «سوربن» به سرش زد و به پیروی از گفته های پدرش، رشته تحصیلی حقوق را برگزید. اونوره مدتی شاگرد وكیل عدلیه شد و سپس به نزد صاحب محضری رفت و در آن ایام شایعه شد كه جانشین او خواهد گشت؛ اما چنین نشد. وی از سال ۱۸۱۶ تا ۱۸۱۹ بدین حرفه مشغول بود و از این راه اطلاعات زیادی درباره مسائل قضائی و اجتماعی کسب کرد. در سال ۱۸۱۹ پدرش بازنشسته شد و به ناچار از پاریس مهاجرت كردند. اونوره كه فكر دیگری در سر داشت، دوباره به پاریس رفت و بر آن شد كه نویسنده مشهوری گردد و چون پول و درآمد چندانی نداشت، در كوچه «لدیگیر» Lesdiguieres به زیر شیروانی یكی از خانه ها پناه برد.
كرایه این اطاق، شصت فرانك در سال بود و پولی كه اونوره در این ایام از خانواده اش می گرفت، به اندازه ای بود كه شكم او را به زحمت سیر می كرد و از طرفی، پدرش به او گفته بود كه باید تا دو سال دیگر، شهرت و ثروت بزرگی به دست آورد. اونوره پانزده ماه در این اطاق كه مانند گوری بود، به سر برد و در آغاز، تراژدی ناچیزی به نام «گرمول» نوشت و در سال ۱۸۲۰ وقتی به نزد خانواده اش در «پاریزی» می رفت، آن را با خود برد. پدرش این تراژدی را به «آندریو» Andrieux نویسنده و شاعر بزرگ آن دوران نشان داد و «آندریو» بعد از مطالعه كتاب گفت كه نویسنده جوان نباید وقت خود را صرف نوشتن چنین تراژدی هایی نماید.
در سال ۱۸۲۱ اونوره با زنی به نام «لورلوئیز آنتوانت» آشنا شد كه چهل و پنج سال داشت و تا روز مرگ خود - كه بالزاك را سخت متأثر كرد - نقش فرشته نگهبانی را در زندگانی این نویسنده بزرگ بازی كرد. بالزاك در كتاب «زنبق دره»، این زن را به نام «مادام دومورت زاف»Madam- de- Mortsauf  و در داستان دیگری به نام «مارگریت» معرفی می كند. زمانی كه بالزاك در «پاریزی» به سر می برد، ناگهان جده مادری او درگذشت و خانواده بالزاك با ارثی كه به دست آوردند، به پاریس بازگشتند و داستان نویسی اونوره آغاز شد. این نویسنده پركار از سال ۱۸۲۲ تا ۱۸۲۵ ده تا دوازده رمان نوشت كه بیشتر از چهل جلد بود و همه این داستانها را با نام های مستعاری منتشر ساخت. در سال ۱۸۲۵ بر آن شد كه چاپخانه ای باز كند و آثار «ولتر» و «لافونتین» را چاپ كند، ولی در این راه شكست خورد و صد هزار فرانك به خود و خانواده اش ضرر زد. با وجود آن همه شكست، یأس و ناامیدی بر بالزاك غلبه نیافت و او مانند «والتر اسكات» Walter- Scott  نویسنده انگلیسی مجبور شد كه برای امرار معاش و پرداخت قروض خویش، دوباره دست به قلم ببرد. در سال ۱۸۲۹ اولین شاهكار وی به نام «یاغیان» منتشر گردید كه مورد استقبال قرار گرفت و در سال ۱۸۳۰ بالزاك «فیزیولوژی ازدواج»، اثر بزرگ خود را منتشر کرد و با چندین داستان جالب، توجه همه را به سوی خود معطوف ساخت و از پولی كه با انتشار فیزیولوژی ازدواج به دست آورد، سر و سامانی به زندگی خود داد. بالزاك در سال ۱۸۳۲ یعنی در سن سی و سه سالگی و در عرض یك سال، چهارده داستان از جمله «سرهنگ شابر»، «كشیش تور»، «شاهكار گمنام»، «زن بی صاحب»، «عشق در صحرا»، «چرم ساغری» و چیزهای دیگر را نوشت و به دنبال آن، انتشار داستانهای بزرگی مانند «زن سی ساله» و «اوژنی گرانده» در سال ۱۸۳۳ ، شهرت او را چندین برابر ساخت. او در سال ۱۸۳۳ «سرگذشت سیزده نفر» و «طبیب ده» و در سال ۱۸۳۴ كتابهای «بابا گوریو»، «در جستجوی مطلق» و در سال ۱۸۳۵«سرانیتا» و در سال ۱۸۳۷ «آرزوهای گمشده» و «سزار بیروتو» و در سال ۱۸۳۸ كتاب Cabinet- des Antiques را به رشته تحریر در آورد. انتشار دو كتاب زنبق دره و سرانیتا باعث شد كه «بولوز» Bulooz مدیر مجله دو دنیا و «آمده پیشو» A.picho مدیر مجله پاریس به دادگاه كشانده شوند. در سال ۱۸۳۵ بالزاك نشریه مستقلی به نام «وقایع پاریس» منتشر نمود، اما این روزنامه پس از یك سال بسته شد.
او در سال ۱۸۴۰ نشریه «رو و پاریزین» Revue- Payisienne را تأسیس كرد و این روزنامه هم بیش از سه شماره چاپ نشد و در همین روزنامه بود كه بالزاك، كتاب «صومعه پارم» اثر «استاندال» نویسنده بزرگ فرانسه را كه هنوز گمنام بود، شاهكاری شمرد و بر «سنت بوو» نقاد معروف حمله كرد. در سال ۱۸۴۴ یكی از بهترین شاهكارهای بالزاك به نام «Modeste-Mignon» منتشر شد. زندگانی بالزاك از ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰ كه سال مرگ اوست، سراپا كوشش و رنج و عذاب بود. این نویسنده بزرگ، روزانه دوازده تا شانزده و گاهی ۱۸ ساعت كار می كرد، پیاپی قهوه می خورد و حدود دو هزار سطر داستان می نوشت. در سال ۱۸۴۲ بالزاك تصمیم گرفت تا به مجموعه آثار خود، كه از سیزده سال پیش دست به نوشتن آن زده بود، عنوان «كمدی انسانی»  comedie- Humaineبدهد.
آثار بالزاك از سال ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۶ توسط  سه ناشر«فورن»، «دو بوشه» و «هتزل»، در شانزده مجلد چاپ شد و در این دوره بود كه وی چندین شاهكار دیگر نیز به وجود آورد. او در سال ۱۸۴۵ لیستی برای كتابهای خود تهیه كرد كه مطابق با آن، می بایست ۱۴۳ داستان بنویسد. اما افسوس كه مرگ به او فرصت نداد و نابغه عالم ادب، تنها موفق به نوشتن ۹۷ داستان شد. داستان های :« كوزین بت» و «كوزین پونز» كه در واپسین روزهای عمر بالزاك انتشار یافت، از بزرگترین شاهكارهای او به شمار می رود. در سال ۱۸۳۱ از طرف زنی به نام «هانسكا» نامه ای به او رسید و مكاتبه بین ایشان ادامه یافت. پس از هفده سال، شوهر خانم هانسكا كه از اشراف لهستان بود، در گذشت و این دو عاشق بالاخره در بهار سال ۱۸۵۰ با هم ازدواج كردند و مادام «هانسكا» تا روز مرگ بالزاك در خانه «فورتونه» Fortune زندگی می كرد. در سال ۱۸۳۱ كه «ژرژ ساند» در اوج شهرت خود بود، مطالعه كتاب «شوانها» و «فیزیولوژی ازدواج»، وی را بر آن داشت كه با نویسنده آن آشنا شود. «هنری دولاتوش»، مقدمات آشنائی آنها را فراهم نمود و چندی نگذشت كه خود ژرژ ساند به خانه بالزاك رفت و آثار او را مورد ستایش قرار داد. «بالزاك» در روز یكشنبه ۸ اوت ۱۸۵۰ در سن پنجاه و یك سالگی درگذشت. در روزهای بیماری به جز «تئوفیل گوتیه» و «ویكتور هوگو» كسی به خانه او نمی رفت و در لحظه مرگ، به جز ویكتور هوگو كسی بر سر بالین او نبود. در پاریس كمتر كسی متوجه مرگ «بالزاك» شد؛ برای آنكه فرهنگستان فرانسه این نویسنده بزرگ را به جرم هرزه نویسی و فساد اخلاق و در حقیقت به جرم « رئالیسم » به عضویت نپذیرفته بود و در روز مرگ بالزاك، هیچ كس مانند «ویكتور هوگو» اظهار تأثر نكرد.
 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

الكساندر گراهام بل
مخترع اسكاتلندی ( 1847- 1918)
ویرایش : مریم فودازی


«الكساندر گراهام بل» در ۳ مارس ۱۸۴۷ (25 آوریل سال 1847)، در شهر «ادینبورو» اسكاتلند متولد شد. وی بیش از چندسال به مدرسه نرفت، اما با همت خود و تلاش خانواده اش، هم در دوران ابتدایی و هم در دوران متوسطه، شاگرد ممتازی بود. او تحصیلات دانشگاهی نداشت و از آنجا كه پدرش «ملویل بل»، متخصص فیزیولوژی صدا، اصلاح گفتار و آموزش به ناشنوایان بود، از همان دوران كودكی به شغل پدر علاقه پیدا كرد و  تصمیم گرفت از این راه امرار معاش كند.
در سال 1871 میلادی (1250 هـ.ش)، الكساندر گراهام بل كه در آن هنگام 24 ساله بود، برادر خود را به خاطر بیماری سل از دست داد و خود از بیماری جان سالم به در برد. وی در همان سال به همراه پدر و مادرش راهی شهر «انتاریو» كانادا شد‌ و در آنجا با كمال آسایش، دوران نقاهت خود را سپری كرد.
الكساندر نامه‌ای از خانم «سارا فولر»،‌ مدیر آموزشگاه ناشنوایان «بوستن»، دریافت كرد كه در آن، از او خواسته شده بود تا شغل معلمی را در آن آموزشگاه بپذیرد. از این رو راهی ایالات متحده شد و با پذیرفتن این پیشنهاد، هر روز به كلاس درس می رفت و آنچه كه از پدر خود برای آموزش ناشنوایان یادگرفته بود، تدریس می كرد. او در پایان روز، آزمایش ارتعاش را با دیاپازنهای[*] خود از سر می گرفت. الكساندر بر این باور بود كه مساله ارتعاش، موارد ناشناخته زیادی در خود دارد. او در این زمینه به مطالعه یكی از كتابهای مشهور «هلموتز»، فیزیكدان نامی آلمانی،‌ با نام «تئوری وظایف اعضاء مبنی بر مطالعه احساسات شنوایی» پرداخت و در همین زمان، یعنی در دهه هفتاد، در كارگاه برق «چارلز ویلیامز» - كه مرجع بسیاری از مخترعان بود - با «تامس واتسون» آشنا شد.
بل در زمینه بهتر كار كردن دیاپازنها و فرستادن چند پیام در آن واحد با یك رشته سیم با واتسون صحبت كرد و برای ساخت این دستگاه، از او درخواست كمك كرد. از آن پس، الكساندر و واتسون آزمایشهای مختلفی را در مورد تلگراف هارمونیك انجام دادند.
آنها در مقابل هم، هریك در سویی از اتاق ایستاده بودند و سیم درازی، دو دستگاه را بهم وصل می كرد. الكساندر گاهی یك دیاپازن را به گوشش می چسباند، سپس آن را بر می داشت و كمی تنظیم می كرد و آزمایش را از سر می گرفت. آنها به درستی نظریه خود آگاه بودند، اما روش اجرای آن را نمی دانستند. در ابتدا نت ها را به دقت هماهنگ كرده و با سیم می فرستادند، اما آنها را به شكل درهم دریافت می كردند. بل پس از آزمایشهای زیاد، ناامید شد و در همین زمان به فكر تولید و ساخت تلفن افتاد. وی طرح خود را برای واتسون توضیح داد و پس از مشورت با او به این نتیجه رسید كه ساخت تلفن به هزینه زیادی احتیاج دارد و از توانایی مالی آنها به دور است. چند روز بعد، الكساندر به دیدن آقای «هبرد» و آقای «ساندرز» - كه هر دو آنها از سرمایه داران بوستن بودند – رفت و  از آنها خواست كه از چنین طرحی حمایت به عمل آورند. آنها استقبال چندانی از این طرح نكردند و به او پیشنهاد دادند كه مشخصات تلگراف خود را به واشنگتن ببرد و آن را در اداره اختراعات ایالات متحده به ثبت برساند. از این رو، بل رهسپار واشنگتن شد و اختراع خود را ثبت كرد.
از آن به بعد، الكساندر هفته‌ای یك شب با واگن اسبی به خانه «هبرد» می رفت. «میبل» دختر آقای هبرد، لال بود و پدرش از الكساندر خواست تا با روش خود با او سخن بگوید و سخن گفتن را به او یاد بدهد. با گذشت چند هفته، دیگر نیازی به آموزش نبود، زیرا میبل به خوبی سخن می گفت. با وجود این، الكساندر هر هفته به خانه هبرد می رفت و به میبل قول داد كه با او ازدواج بكند.
این دو همكار، دیاپازن را برای كار خود ناكافی دانستند. از این رو تصمیم گرفتند تا به جای آن از نی فولادین ارگ استفاده كنند. با این كار، آنها توانستند صوت را انتقال دهند و به این ترتیب، امتیاز ساخت اولین تلفن در 7 مارس 1876 (6 اسفند 1876 هـ.ش) به الكساندر داده شد.
در 24 ژوئن 1876 (3 تیر 1876)، بل به نمایشگاه صدساله صنایع گام نهاد. در این نمایشگاه كه در «فید مونت پارك» فیلادلفیا برگزار شد و امپراطور برزیل هم در آن حضور داشت، الكساندر برنده جایزه ویژه شد.
بل به معرفی اختراع خود در این زمینه پرداخت و در تالارهای زیادی سخنرانی كرد. در همین هنگام، آقای هبرد اقدام به سرمایه‌گذاری برای ساخت تلفن كرد و  با رضایت او، الكساندر و میبل در 11 ژوئیه 1877 (21 خرداد 1256) با یكدیگر ازدواج كردند. بل به همراه میبل روانه انگلستان شد و در خانه‌ای كه اجاره كرده بود، مشغول پذیرایی از میهمانانی شد كه هركدام جویای آشنایی با تلفن بودند. او در انگلستان حتی در حضور ملكه هم روش كار تلفن را شرح داد.
بل و همسرش در اكتبر 1878( آبان  1257)، روانه امریكا شدند ‌و بل به محض رسیدن به آمریكا به «بوستون» رفت تا به دفاع از امتیاز تلفن - كه شركت «دسترن یونیون» مدعی آن شده بود - بپردازد. او از این دادگاه سربلند بیرون آمد و در همان سال، آقای «هبرد» و «واتسون»، اولین آگهی را چاپ كردند كه تاثیر شگفت‌انگیزی در مردم به جا گذاشت.
در سال 1915، یك خط تلفن سراسری در خاك آمریكا ایجاد شد و به دنبال آن، رئیس جمهور آمریكا از كاخ سفید در واشنگتن با فرماندار كالیفرنیا ارتباط برقرار كرد. در همین هنگام، بل در نیویورك پشت میزی نشسته بود و با واتسون كه در كالیفرنیا بود، درباره روزهای اولیه اختراع صبحت می كرد.
الكساندر گراهام بل در ۲ اوت سال ۱۹۲۲ ( 24 آوریل سال 1918 ) در نیویورك، دیده از جهان فروبست.
 
برگرفته از :
http : //www.rcirib.ir 


[*] اسباب كوچكی دارای دوشاخه معمولاً فولادی، كه اگر شاخه هایش به ارتعاش درآیند، صوت تقریباً خالصی با بسامد معین تولید می كند و در بسیاری از تجربیات مربوط به اصوات موسیقی و نیز در تنظیم نوسانهای برقی به كار می رود و در كوك كردن سازها بسیار مفید است. این اسباب به وسیله «جان شور» انگلیسی و در سال 1711 م. اختراع شد.
 
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

الكساندر پوپ
شاعر و نویسنده انگلیسی ( 1688- 1744 )
ویرایش : مریم فودازی


«الکساندر پوپ» در ماه می 1688 میلادی در «لندن» دیده به جهان گشود. پدرش که یک کاتولیک کلیسای رم و تاجر پارچه بود، نام خود را بر وی گذاشت. «ادیث پوپ» مادر الکساندر، تنها فرزند خود را در سن 44 سالگی به ‌دنیا آورد. «ادیث» از خانواده‌ای سرشناس در «یورکشایر» انگلیس بود که اعضای آن به دو شاخه کاتولیک و پروتستان تقسیم شده ‌بودند. «پوپ» اولین سالهای زندگی خود را در نزدیکی جنگل «ویندسور» گذراند؛ او از این دوران به عنوان عصر طلایی یاد می‌کند :
«ویندسور، جنگلها و پناهگاههای سرسبزت که گاه محل اقامت شاهان و گاه مکان الهه‌‌گان است، شعرهای مرا به خود می‌خوانند. دختران جنگل، حاضر شوید! قفل از چشمه‌هایتان برگیرید و تمام سایه‌هایتان را بگسترانید».
«الکساندر پوپ»، شاعر، منتقد، نویسنده، طنزپرداز و یکی از پرآوازه‌ترین روشنفکران قرن 18 میلادی است. او نخستین اثر خود را در سن 12 سالگی خلق کرد، اما اولین اثر موفق این نابغه قرن 18، در سال 1711، یعنی در سن 23 سالگی با نام «جستاری در نقد» منتشر شد و مورد توجه همگان قرار گرفت. حکایتهای زندگی پوپ، ارزش جمع‌آوری را در زمان حیاتش داشته ‌است. «ژوزف اسپنس»، شاعر، منتقد و گردآورنده زندگینامه «الکساندر پوپ» چنین می‌گوید :
«پوپ در کودکی پسر بسیار خوش رفتاری بود و شیرینی ویژه‌ای در چهره‌اش به چشم می‌خورد».
پدر «پوپ» فرزند کشیشی انگلستانی بود که گرویدنش به فرقه کاتولیک، دشواریهای بسیاری را برای خانواده‌اش به ‌وجود آورد. پروتستانها در قرن 17 میلادی، قدرت را در انگلیس در دست داشتند و هیچ گونه امتیازی برای کاتولیکها قایل نمی‌شدند و آنها را از حضور در دانشگاهها و استخدام در شغلهای دولتی و عمومی در انگلستان محروم کرده‌ بودند. بنابراین، «پوپ» دوره‌های تحصیلی خود را با فراز و نشیب فراوانی گذرانده و گاهی نیز دچار تغییرهای اجباری می‌شد. او خواندن و نوشتن را در خانه و از عمه‌اش آموخت و بعدها زبان لاتین و یونانی را از کشیشی محلی و دانش شعر فرانسه و ایتالیا را در نوجوانی فرا گرفت. «الکساندر» مدتی نیز در مدرسه‌های مخفی کاتولیكها در انگلستان درس می‌خواند. او بیشتر وقت خود را صرف مطالعه كتابهایی می كرد که در کتابخانه پدرش بود و کاری جز خواندن و نوشتن نداشت. وی در دوران مدرسه نمایشنامه ای نوشت که بر پایه دیالوگ شخصیتهای نمایشنامه «ایلیاد» تنظیم شده ‌بود.
مهاجرت خانواده «پوپ» به منطقه «بینفیلد» در «ویندسورفورست» در سال 1700میلادی با گرفتار شدن «الکساندر» به بیماری سل همزمان شد. او از سردردهای مزمن رنج می‌برد و پشت ‌گوژش نیز مورد تمسخر منتقدان ادبی بود. برخی از بدخواهان «پوپ»، او را با لقب «وزغ گوژپشت» می‌خواندند. این شاعر انگلیسی، قامتی در حدود 135 سانتیمتر داشت و به ناچار برای جبران گوژی ‌پشتش، نیم تنه كلفتی بر تن می‌کرد.
«مقاله‌ای درباره نقد» (An Essay on Criticism)، نخستین اثر ماندگار پوپ پس از مهاجرت به لندن است؛ این مقاله مبتنی بر نظریه های «نئوکلاسیک» بود و ذوق نویسنده را در درک نظم طبیعت نشان می‌داد. وی درباره طبیعت می گوید :
«طبیعت خوب و حس خوب باید برای همیشه در کنار یكدیگر باشند؛ انسان برای خطا آفریده شده و مقام خدایی برای بخشش است».
«پوپ» دوستانی «ضد کاتولیک» (anti-Catholic Whig) داشت، اما در سال 1713 به گروه Tories تمایل پیدا کرد و عضو باشگاه ((Scriblerus شد. «جاناتان سویفت»، «گی»، «کنگریو» و «رابرت هارلی» از دوستان «پوپ» در حلقه گروه Tory بودند.
«پوپ» در سال 1712 نسخه ابتدایی (THE RAPR OF THE LOCK) را منتشر کرد که طنز زیبایی از جنگ بین دو جنسیت زن و مرد، زندگی خصوصی یک زن با لوازم آرایشی، لباسها، انجیلها و نامه‌های عاشقانه‌ اوست. این اثر که در سال 1714 کاملتر شد، روایتی از داستان حقیقی درگیری دو خانواده از بین آشنایان «الکساندر پوپ» بود. وی در این كتاب، جهان اجتماعی امروز و درگیریهای جامعه مرفه را به بوته نقد می‌کشد و شاید، لزوم ایجاد تحولی را پیشنهاد می‌کند.
او همواره از شاعرانی همچون Horace) ) و (Vergilius) به نیکی یاد کرده، در سرودن بیتهای هم قافیه و حماسی‌اش از آنها الگوبرداری می‌کرد. پوپ نمایشنامه «ایلیاد و اودیسه» را به زبان انگلیسی برگرداند كه از مهمترین آثار او به ‌شمار می رود.
موفقیت برگردانهای پوپ به او امکان داد تا از فشار ضد کاتولیکی طرفداران «جیمز دوم» در انگلستان گریخته و به منطقه (Twickenham) نقل مکان کند. او پس از مرگ پدرش در سال 1717 و همچنین مرگ مادرش در سال 1733، همچنان کاتولیک باقی ماند.
از نکته‌های خواندنی در زندگی این شاعر انگلیسی می‌توان به فراگیری باغبانی و محوطه‌سازی در منطقه Twickenham اشاره کرد. او در آخرین سالهای عمرش، سرداب زیبایی را در مجرایی ساخت که آبنمای منزلش را به باغچه حیات پشتی‌اش وصل می‌کرد. دیوار سرداب از قطعه‌های صدف و آینه پوشیده شده بود. ویلای «پوپ» که در 15 مایلی شهر لندن قرار داشت، نویسندگانی مانند «سویفت»را که از کمک «پوپ» در انتشار«سفرهای گالیور» (Gulliver's Travels ) بهره برده ‌بودند، شیفته خود می‌ ساخت.
«الکساندر» به همسایه‌اش خانم «مری ورتلی مونتاگو» علاقه داشت، اما با سرد شدن احساسش نسبت به این بانوی انگلیسی، رابطه نزدیکی را با «مارتا بلانت» آغاز کرد که تا آخر عمرش ادامه یافت. الکساندر، «مارتا» و خواهرش را از سال 1711 می‌شناخت.
«پوپ» در اثر خود با نام «آزمایشهای اخلاقی» MORAL ESSAYS)) که در سال 1731 منتشر شد، رفتار را از شخصیت متفاوت دانست و گفت :
«همیشه کردار معرف انسان نیست؛ هر آنکه نکو کند، نکوکار نیست».
پوپ در زمان خودش به دلیل طنزهای هوشمندانه‌ای که می‌نوشت و مشاجره‌هایی که با دیگر نویسندگان انگلیسی داشت، مشهور بود. زمانی كه نوشته‌هایش درباره «ویلیام شکسپیر»- مشهورترین شاعر و نویسنده جهان - مخالفت و انتقاد دیگر نویسندگان را برانگیخت، با انتشار  اثری به نام ((THE DUNCIAD در مقام پاسخ برآمد. این اثر تلخ زبان که در سال 1742 گسترده‌تر شد، نویسندگان، دانشمندان و منتقدان مخالف آرای «پوپ» را به باد تمسخر می‌گرفت.
سرانجام فرشته مرگ فرود آمد و‌ «الکساندر پوپ» نیز پس از  56 سال زندگی، در تاریخ 30 ماه می 1744 میلادی درگذشت و تمام املاکش را برای «مارتا بلونت» به ارث گذاشت. با رشد تدریجی «روماتیسیم» در انگلستان، سبک شعری «پوپ» جای خود را به آثار شاعران نو داد و همانند خالقش به تاریخ ادبیات پیوست. تا دهه 1930 میلادی، هیچ گونه اقدام جدی برای احیای آثار «الکساندر پوپ» صورت نگرفت.
 
برگرفته از :
http://www.mandegar.info
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

اقلیدس
ریاضیدان یونانی ( 323ق.م – 283ق.م )
ویرایش : مریم فودازی


«اقلیدس» پسر «نوقطرس بن برنیقس»، ریاضی دان، منجم و هندسه دان بزرگ تاریخ است که در سال 323 ق.م متولد شد. اقلیدس ریاضیدان یونانی در شهر اسکندریه مصر زندگی می کرد و کتاب معروف «اصول هندسه» را در این شهر بزرگ آموزشی نوشت. «اصول هندسه»، کتاب درسی اقلیدس بود که بیش از 2000 سال مورد استفاده قرار گرفت. «ژولیو سزار»، «آیزاک نیوتون»، «جرج واشنگتن» و «آلبرت انیشتین» همگی هندسه مسطحه مقدماتی را از روی کتاب اقلیدس فرا گرفتند. اقلیدس این درک علمی را به وجود آورد که تنها گردآوری واقعیت ها کافی نیست، بلكه باید به واقعیت ها نظم منطقی داد و آنها را خلاصه و نظام مند کرد، تا اصول کلی به دست آیند. اقلیدس با دقت تمام، کتاب خود را سازماندهی کرد. بدین ترتیب كه ابتدا تمام دانسته های مربوط به موضوع را جمع آوری کرده، بسیاری از تعاریف و حقایق اساسی یا بدیهیات را معرفی کرد، مابقی کتاب را به طور منطقی مرتب نموده و برهانهای گمشده را پیدا کرد. او نتایج هندسه خود را با استفاده از برهانهای ریاضی و بر مبنای بدیهیات و اصول موضوع یا فرض هایی که در ابتدای کتاب خود آورده است، تکامل بخشید.
فرض پنجم اقلیدس، اصل موضوع موازی بودن است : از نقطه ای خارج از یک خط ، تنها یک خط می توان به موازات آن رسم کرد. اصل موضوع موازی بودن، اثبات می كند که مجموع زوایای داخلی هر مثلث برابر 180 درجه است. قرنها بعد، «کارل گاوس» ریاضیدان بزرگ ، این مشاهدات را مورد آزمایش قرار داد. او از تلسکوپ های قوی و تجهیزات نقشه برداری دقیق برای اندازه گیری زاویه های مثلث با ضلعهای چند کیلومتری استفاده کرد. با در نظر گرفتن خطای آزمایش، مجموع زوایای داخلی هر مثلث، همانگونه که اقلیدس گفته بود، 180 درجه شد. اصل موضوع موازی بودن، امروزه همچنان به عنوان یک فرض محسوب می شود. ریاضیدانانی از جمله گاوس، فرض های دیگری را به منظور دیدن آنچه که روی می دهد، جانشین کردند. اخترشناسان اعتقاد دارند که برخی از هندسه های نااقلیدسی، می توانند کاربردهایی در جهان واقعی داشته باشند. مثلا ریاضیات حاکم بر ستاره های نوترونی، ممکن است نا اقلیدسی باشد.
كتاب « مبانی هندسه»، مرجع كاملی در زمینه هندسه مسطحه، تناسب، خواص اعداد و هندسه فضایی است. اقلیدس در این کتاب ثابت می كند كه تعداد اعداد اول، بی نهایت است.
معروفترین نقل قول اقلیدس مربوط به گفته ای است که در پاسخ به بطلمیوس اول، پادشاه مصر و لیبی، بیان داشته است. به بطلمیوس پیشنهاد شده بود که هندسه را پیش اقلیدس بخواند. بطلمیوس پی برد که فهم قضایای هندسه برای او مشکل است و از اقلیدس درخواست کرد که راه ساده تری برای آموزش آنها انتخاب کند. اقلیدس سریعاً پاسخ داد كه در هندسه راه شاهانه وجود ندارد.
از زندگی شخصی اقلیدس عملاً چیزی شناخته شده نیست. احتمالاً وی پیش از سفر به اسکندریه، در آتن تحصیل کرده است. او مبانی هندسه را در یونان نوشت که پس از ترجمه متن عربی آن به زبان لاتین، به دست دانشمندان دوران رنسانس رسید.
شهرت اقلیدس به دلیل نوشتن مجموعه اصول ( 13 کتاب) است. این کتابها حاوی اصول و قضایای هندسی بودند و بیش از 2000 سال پایه ریاضیات را تشکیل می دادند.
در واقع این کتابها چنان واضح نوشته شده بودند که نسخه اصلاح شده آنها تا اوایل سالهای 1900 میلادی هنوز در مدارس استفاده می شد. این کتابها مبتنی بر کارهای خود او و دیگر ریاضیدانان یونانی از جمله هیپوکرات از اهالی کیوس (قرن پنجم ق.م)، تئودیوس، تئاتتوس، و ادوکسوس است. در این کتابها فرمولهای هندسی، مانند فرمولهای تهیه شده توسط ریاضیدان و فیلسوف یونانی فیثاغورث ( تقریباَ570 تا    500 ق.م ) برای محاسبه اندازه دایره، کره، و حجم اشکال فضایی منتظم ارائه شده است. این کتابها همچنین به عنوان زیربنای ریاضیات جدید محسوب می شوند. دیگرموضوعات مورد بحث در اصول، عبارتند از: اپتیک (نورشناسی) و پرسپکتیو (علم مناظر) . کار اقلیدس به عربی ترجمه شد و در سراسر اروپا و خاورمیانه گسترش یافت.
او همچنین کتابی به نام «جومطی یا» تالیف کرده است که در یونانی آن را« اسطروشیا» می نامند و معنی آن« اصول هندسه» می باشد. اقلیدس در حدود 300 ق.م، و دوران حکومت بطلیموس اول (حدود 367 تا حدود 283ق.م) در مصر، مدرسه ای را در اسکندریه مصر تاسیس نمود كه مرکز مطالعات علمی یونانی شد. در کتاب برهان آمده است : « اقلیدس به معنی کلید هندسه می باشد، چرا که اقلی به زبان یونانی یعنی کلید و دس به معنای هندسه است».
اگر چه بعضی از قضایای اقلیدس هنوز معتبر است، اما ریاضیدان و فیزیکدان معروف، آلبرت انیشتین (1879-1955م) ثابت کرد که هندسه اقلیدس در سراسر فضا و زمان معتبر نیست. اقلیدس تالیفاتی نیز درباره موسیقی و موضوعات دیگر دارد. او در سال 283 ق. م در گذشت.



 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

افلاطون
فیلسوف یونانی (428 – 348 ق.م)
ویرایش : مریم فودازی


افلاطون در سال 428 ق. م در یك خانواده اشرافی و اصیل آتنی متولد شد. نام اصلی او«آریستوكلس» بود و نام افلاطون، بعد ها به خاطر پیكر تنومندش به او داده شد. وی یكی از بزرگترین فلاسفه جهان به شمار می رود. دوره جوانی او با دوره درخشندگی فرهنگ آتنی همراه بود و در همان دوران، یعنی در سن بیست سالگی با سقراط ملاقات كرد و شاگرد او شد. بستگانش اصرار داشتند كه او به حرفه خانوادگی خود یعنی سیاست بپردازد، اما وقتی محاكمه و مرگ استادش را به دست سیاستمداران مشاهده نمود، سیاست را رها كرد. او در محاكمه سقراط  حاضر بود و اتفاقات آن را در آثار خود ثبت كرد. پس از مرگ استاد، افلاطون آتن را ترك نموده و به مناطق مختلفی نظیر مگارا و سیسیل سفر كرد كه خطرات بزرگی هم برایش در برداشت؛ تا جایی كه اسیر شد و حتی در معرض مرگ قرار گرفت؛ اما سرانجام آزاد شد و به آتن بازگشت.
افلاطون پس از بازگشت به آتن در سال 388 ق.م ، « آكاد می » خود را با هدف ترویج و تشویق بی طرفانه علم، در این شهر بنا نمود. آكادمی افلاطون را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه محض نبود، بلكه رشته های وسیعی از علوم مانند ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی را نیز در بر می گرفت. جوانان از شهرهای دور و نزدیك به آن جا می آمدند و علوم مختلف را فرا می گرفتند. یكی از همین جوانان، ارسطو بود كه بعدها در زمره بزرگ ترین فلاسفه جهان قرار گرفت. افلاطون علاوه بر سرپرستی آكادمی و رهبری مطالعات، به تدریس هم می پرداخت و شاگردانش از درس های او یادداشت برمی داشتند. بسیاری از آثاری كه از او باقی مانده، حاصل این یادداشت هاست.
در روانشناسی افلاطون، رفتارهای انسان از سه منبع میل، اراده و عقل سرچشمه می گیرد. میل انسان شامل مواردی نظیر تملك شهوت و غرایز می شود. هیجان هم مواردی مانند شجاعت، قدرت طلبی و جاه طلبی را در برمی گیرد. عقل نیز مسئول مواردی نظیر اندیشه، دانش و هوش است. منابع ذكر شده در افراد مختلف دارای درجات متفاوتی است. مثلا در بازاریان، كسبه و عموم مردم،«میل» نقش اصلی را در زندگی بازی می كند و در جنگجویان و لشگریان، «هیجان» نقش اصلی را بر عهده دارد. عقل نیز پایه رفتار حكماست.
بعد از این مقدمات، افلاطون شروع به ترسیم جامعه آرمانیش می كند و برای ایجاد آن، راهكاری هم ارائه می دهد. آرمانشهر او جامعه ای است كه درآن هر كس با توجه به ذاتش، یعنی همان منابع رفتاری كه ذكر شدند، در جای خودش قرار گرفته باشد. مثلا كسی كه میل بالایی دارد، فقط مشغول كسب و كار خود شود و در كار سیاست دخالت نكند، یا كسی كه از شجاعت و هیجان بالایی برخوردار است، شغل اش در جامعه نظامی باشد. در آرمانشهر افلاطون، سزاوارترین گروه برای حكومت، فلاسفه هستند كه در آنها عنصر عقل در درجه بالایی قرار دارد (نوعی از نخبه گرایی).
اینجاست كه افلاطون نیز مانند سقراط تمایلش را به آریستوكراسی (حكومت اشراف) نشان داده و به عناد با دموكراسی بر می خیزد. البته باید توجه داشت كه اشراف یا شریفترین مردم برای حكومت الزاماً كسانی نیستند كه دارای قدرت و ثروت اند؛ بلكه این افراد باید دارای حكمت باشند تا از شایستگی لازم برای حكومت برخوردار گردند.
از نگاه افلاطون، اصل و اساس سیاست برخاسته از مفهوم «عدالت» است و آنچه او را وامی دارد تا به بحث سیاست در كتاب جمهور بپردازد، چیزی جز بررسی عدالت در وجود انسان نیست. اساس استدلال او نیز بدین گونه است كه انسان را نمونه كوچكتر یك شهر می داند و بحث را درباره شهر آغاز می كند تا با روندی قیاسی، نتیجه آن را به انسان نیز تعمیم دهد. از ویژگی های آرمانشهر افلاطون می توان موارد زیر را برشمرد :
-  منشا و ریشه آن عدالت است؛
- یكی از مبانی آن، اصل تقسیم كار و تخصصی شدن كار است؛
- غایت اصلی و اولیه آن اقتصادی است؛
- جامعه ای نخبه گرا و طبقاتی است.
در میان آراء و عقاید افلاطون، سه مساله وجود دارد كه اركان و مشخصات اصلى فلسفه وی را تشكیل مى‏دهد، و ارسطو در هر سه مساله با او مخالف بوده است.
1- نظریه مثل : طبق نظریه مثل، آنچه در این جهان مشاهده مى‏شود، اصل و حقیقت‏ اش در جهان دیگر وجود دارد و افراد این جهان به منزله سایه‏ها و عكس هاى حقایق آن جهانى مى‏باشند. مثلاً همه انسان هایی كه در این جهان زندگى مى‏كنند، داراى یك اصل و حقیقت در جهان دیگر هستند و انسان اصیل و حقیقى، انسان آن جهانى است؛ این امر در مورد اشیاء نیز صدق می كند. افلاطون آن حقایق را « ایده» مى‏نامد. در دوره اسلامى، كلمه « ایده» به « مثال‏» ترجمه شده است و مجموع آن حقایق به نام « مثل افلاطونى ‏» خوانده مى‏شود.
افلاطون مانند فلاسفه پیش از سقراط  بر این باور بود كه تمام طبیعت در حال حركت و تغییر است. تمام چیزها از ماده ساخته شده اند و در اثر گذشت زمان دچار فرسایش می شوند؛ اما چیزهایی هم هستند كه جاودانه و تغییر ناپذیرند؛ آنها قالب ها یا صورت های موجوداتند. مثلا تمام انسان ها به وجود می آیند و می میرند، اما یك چیزی هست كه همه انسان ها به طور مشترك دارند و سبب می شود آنها را انسان بدانیم. آن چیز، الگو، قالب و یا همان صورت جاودانه و تغییرناپذیر انسان است.
به بیان دیگر، افلاطون به این نتیجه رسید كه در ورای جهان مادی، باید حقیقتی نهان باشد. وی این حقیقت را عالم مثال (عالم این صورت ها) خواند. صورت های جاودان و تغییر ناپذیر موجودات طبیعت، در این عالم وجود دارند. حقایق و واقعیات عالم كه جاودان و دگرگونی ناپذیرند، همان صورتها هستند و آنچه ما با حواس خود درك می كنیم (یعنی پدیده های طبیعی و محسوسات)، چیزی جز سایه های این حقایق نیست. تمام امورعالم چه مادی مانند حیوانات، جمادات و نباتات و چه غیر مادی مانند شجاعت، عدالت و دیگر فضایل اخلاقی، صور و حقایقی دارند كه نمونه كامل این امور بوده و در عالم مثال قرار دارند. در نظر افلاطون، ما قادر نیستیم از چیزی كه پیوسته در حال تغییر است، شناخت حقیقی پیدا كنیم.
جهان طبیعت پیوسته در حال تغییر است و شناخت حقیقی نمی تواند به آن تعلق بگیرد. در مورد عالم ظاهر، یعنی عالم محسوسات، فقط می توان با حدس و گمان حرف زد. شناخت حقیقی فقط به صورت ها یا مثال های عالم تعلق می گیرد؛ زیرا شناخت حقیقی، شناختی است كه عقل به دست دهد و عقل نیز فقط  با امور جاودان و تغییر ناپذیر عالم، یعنی با مثال ها سر و كار دارد. در جهان محسوسات كه شناخت ما از آن از راه كاربرد حواس و بنابراین ناقص است، همه چیز در حال تغییر است و هیچ چیز ثابت و دائمی نیست. در حقیقت، در این جهان، هیچ چیز هستی و وجود ندارد؛ بلكه این جهان، جهان نمودها و شدن هاست. چیزها می آیند و می روند و هیچ چیزی پایدار نیست و واقعیت ندارد.
2- نظریه مهم دیگر افلاطون درباره روح آدمى است. وى معتقد است كه روح  قبل از تعلق به بدن، در عالمى برتر و بالاتر كه همان عالم مثل است، مخلوق و موجود بوده و پس از خلق بدن، روح به آن تعلق پیدا مى‏كند و در آن جایگزین مى‏شود. به گفته وی، انسان نیز موجودی دوگانه است. ما بدنی داریم كه به جهان محسوسات پیوند خورده و متغیر است، ولی روح فنا ناپذیری هم داریم كه چون مادی نیست، می تواند به عالم مثال وارد شود. افلاطون معتقد بود كه روح پیش از آنكه در جسم ظهور كند، در عالم مثال وجود داشته و مثل یعنی حقایق را درك كرده است؛ اما همین كه به این دنیا آمده و در بدن انسان ظاهر می شود، همه مثالها را از یاد می برد؛ با این حال، خاطره ای مبهم از آن ها را به یاد دارد؛ به گونه ای كه وقتی در جهان طبیعت با موجودات مختلف، شكل ها و صورتهای آنها روبرو می شود، به یاد عالم مثال و صورتهای آن می افتد و همین امر، حسرت بازگشت به جهان اصلی را در روح برمی انگیزد. بدین معنا، علم و شناخت حقیقی انسان چیزی جز یادآوری صورتهای جاودانه و حقایق اصلی عالم نیست. افلاطون می گوید كه در عین حال، انسانها نمی خواهند روح خود را آزاد كنند تا به عالم مثال باز گردد.
3- نظریه سوم افلاطون كه مبتنى بر دو نظریه گذشته و به منزله نتیجه‏گیرى از آن دو نظریه می باشد، این است كه علم به معنی تذكر و یادآورى است، نه یادگیرى واقعى؛ یعنى هر چیز كه ما در این جهان مى‏آموزیم، مى‏پنداریم چیزى را كه نمى‏دانسته و نسبت به آن جاهل بوده‏ایم، براى اولین بار آموخته‏ایم، اما این درحقیقت‏ یادآورى آن چیزهایى است كه قبلا مى‏دانسته‏ایم. زیرا گفتیم كه روح قبل از تعلق خود به بدن، در عالمى برتر موجود بوده و در آن عالم، « مثل‏ » را مشاهده مى‏كرده است و چون حقیقت هر چیز،« مثال‏ » آن چیز است و روح ها قبلاً مثالها را ادراك كرده‏اند، پس قبل از آنكه وارد عالم دنیا شوند و به آن تعلق یابند، عالم به حقائق بوده‏اند؛ اما پس از تعلق به بدن، آن چیزها را از یاد برده اند.
بدن براى روح به منزله پرده‏اى است كه مانع تابش نور و انعكاس صور در آینه است. در اثر دیالكتیك، یعنى بحث و جدل و روش عقلى، یا در اثر عشق (در اثر مجاهدت، ریاضت نفس و سیر و سلوك معنوى بنابر استنباط امثال شیخ اشراق) پرده از بین می رود، نور می تابد و صورت ظاهر می گردد.
فلسفه افلاطون یك فلسفه منسجم است كه در اخلاق، هنر، سیاست و دیگر حیطه های فلسفه به طور گسترده ای وارد می شود. آراء او تا به امروز تاثیرات شگرفی را بر فلسفه و فرهنگ بشری بجا گذاشته است.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

اشو
صوفی و عارف هندی ( 1931- 1990 )
ویرایش : مریم فودازی


"اشو" در یازدهم دسامبر 1931 در شهر "كوچ وادا" واقع در ایالت "مادیاپرادش" هندوستان چشم به جهان گشود. او از همان كودكی، روحیه ای سركش و مستقل داشت و بر این امر پافشاری می كرد كه به جای دریافت دانش و باور از دیگران، خودش، حقیقت را بیازماید.
نام پدری اشو، "راجنیش" است. كنیه ی "باگوان" به معنای "آقا" و "سرور" را به ابتدای نام وی افزوده بودند و در کتابها و نوشته ها از او با نام "باگوان شری راجنیش" یاد می کردند (شری، كنیه ای احترام آمیز به معنای مقدس و بزرگ است). در ﮊانویه ی سال 1989، اشو به دلیل سوء برداشت های به وجود آمده، كنیه ی "باگوان" را از ابتدای نام خویش برداشت و گفت:
"دیگر مسخره بازی بس است."
از آن پس، او را "اشو راجنیش" نامیدند. نام "اشو" (Osho) از واژه یoceanic"" برگرفته از "ویلیام جیمز"، فیلسوف و روانشناس آمریکایی به معنای "حل شده در اقیانوس" است؛ واژه ی "oceanic" در حقیقت به بیان این تجربه می پردازد و "اشو" به معنای کسی است که این پدیده را تجربه می کند. واﮊه ی "اشو" همچنین در فرهنگ کهن "خاور دور" کاربرد داشته و به معنای "شخص متبرک و ملکوتی؛ کسی که آسمان بر او باران گل می بارد" است. البته اشو در سپتامبر همان سال، "راجنیش" را نیز از نام خود برداشت، زیرا راجنیش نامی برگرفته از مذهب هندو است و اشو نمی خواست که نمایانگر فرقه یا آیین ویژه ای باشد.
در حقیقت، اشو به هیچ سنتی دلبستگی ندارد. همان گونه كه خود در این باره می گوید:
"من سرآغاز یك آگاهی سراسر تازه هستم. خواهشمندم مرا به گذشته مرتبط نسازید؛ گذشته حتی ارزش یادآوری هم ندارد."
اگر چه اشو در تمام طول عمرش خود را به هیچ دین و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست، در تاریخ 21 مارس سال1953 و در سن 21 سالگی به "سامادهی" - رسیدن به روشن بینی که در آن روح انسان با روح هستی یگانه می گردد - رسید.
اشو پس از اینكه در سن بیست و یك سالگی به روشنی رسید، با كسب درجه ی فوق لیسانس در رشته ی فلسفه از دانشگاه "سوگار"، تحصیلات خود را به پایان رساند و چندین سال در دانشگاه "جبل پور" به تدریس فلسفه پرداخت. در همین سالها با سفر به سراسر هندوستان و برگزاری جلسه های سخنرانی و بحث و گفتگو در شهرهای گوناگون، رهبران مذهبی سنت گرا و باورهای سنتی را مورد پرسش قرار داد و با گروههای گوناگون مردم دیدار كرد.
او با مطالعه ی بسیار، در مورد هر چیزی كه می توانست درك او را از نظام باورها و روانشناسی انسان معاصر گسترش دهد كنكاش كرد و در اواخر دهه ی 1960 روش منحصر به فرد مراقبه ی پویای خود را به وجود آورد. اشو می گوید:
"بار سنتهای تاریخ گذشته و تشویش های زندگی نوین به قدری بر دوش انسان امروزی سنگینی می كند كه او پیش از اینكه به حالت آرامش و بی ذهنی مراقبه دست یابد مجبور است به یك پاكسازی گسترده تن دهد."
او تصویر ذهنی خویش را از انسان ایده آل امروزی، "زوربای بودایی" می نامید؛ ترکیبی سراسر جدید؛ "دیدار بین زمین و آسمان، دیدار بین مرئی و نامرئی، دیدار قطبهای متضاد."
"زوربا" شخصیتی زمینی و اهل خوشگذرانی های دنیوی است، در حالی که "بودا" نمایانگر روش معنوی است.
اشو از سال 1963 به سخنرانی در دورترین نقاط هند پرداخت و همچنین روشهایی عملی برای مراقبه جهت دگرگونی و پیشرفت معنوی انسانها به وجود آورد.
در نخستین سالهای دهه ی 1970، آوازه ی اشو به گوش غربیها رسید. تا سال 1974، مركزی در شهر "پونا" تاسیس شد و دیری نپایید كه سیلی از دوستداران او از غرب به نزد وی در این مركز رفتند. اشو در طول برنامه های كاری خود از تمام جنبه های توسعه ی آگاهی انسان سخن گفت. او عصاره ی [ = چكیده و برگزیده ] هر آنچه را كه در راه جست و جوی معنوی انسان امروزی دارای اهمیت است برگرفت و آنها را نه بر پایه ی درك ذهنی، بلكه بر پایه ی آزمایش و تجربه ی هستی گرایانه بنا نهاد.
به مدت بیش از 35 سال، اشو به آموزش و همکاری با کسانی که نزد او می آمدند، پرداخت. وی بر این باور بود که زندگی انسان امروزی بایستی بر پایه ی مراقبه بنا شده باشد، منتها مراقبه ای که با نیازها و حقایق زندگی انسان امروزی هماهنگ است. او شیوه های گوناگون نوینی برای مراقبه پدید آورد تا هرکس بسته به نیاز و روحیه ی خویش، آن را برگزیده و با آن کار کند. او همچنین طی همکاری با درمانگران، روشهای جدید درمانی را بر پایه ی مراقبه به وجود آورد.
در سال 1980و در یکی از سخنرانیهای صبحگاهی اشو، یک هندوی بنیادگرا او را با چاقو هدف حمله قرار داد كه به دلیل بی کفایتی پلیس این تروریست، از هر گونه شبهه ای مبرا شد.
یکی از رویدادهای مهم زندگی اشو، مهاجرت وی به آمریکا در سال 1981 بود. دلیل او برای سفر به آمریکا، درمان بود، اما به علت وجود پیروان بسیار در آمریکا، تصمیم گرفت که آنجا بماند. مریدان اشو یا به عبارتی "سانیاسین" ها (Sannyasins) بدین منظور در نقطه ای دورافتاده در ایالت "اوریگون"، زمینهایی را خریداری کرده و طی مدت 4 ماه شهری به نام "راجنیش پورام" (Rajneeshpuram) در آنجا بنا نهادند.
بسیاری از مردم محلی از ایجاد چنین مرکزی در بین خودشان به دلیل تفاوتهای دینی و فرهنگی خشنود نبودند. بازتاب این ناخرسندی به صورت ندادن مجوز احداث ساختمان به جانبداران اشو نمود پیدا کرد. ساختمان هایی بدون کسب مجوز در مزرعه برپا شد و هنگامی که مقامات رسمی، از این ساخت و سازها جلوگیری كردند، اداره ی آنها بوسیله ی افراد ناشناسی به آتش کشیده شد.
محبوبیت اشو به طور روزافزون در آمریکا افزایش یافت و سیل افراد از دورترین نقاط این کشور به سوی "راجنیش پورام" که به عنوان یک مرکز معنوی شهرت یافته بود، سرازیر شد.
اما این امر به مذاق دولتمردان آمریکا خوش نیامد. آنها از افزایش محبوبیت اشو نگران بودند، زیرا اشو کلیه ی ارزشهای جامعه ی آمریکا را زیر سؤال برده و راهی جدید پیش روی انسانها قرار داده بود. از این رو دولت آمریکا بر آن شد تا به هر ترتیب از شر اشو رهایی یابد. این مساله تا بدانجا پیش رفت که وزیر دادگستری وقت آمریکا، نابودی کمون "باگوان" را مهمترین اولویت خود قرار داد.
آنها در نهایت در سال 1986 اشو را به دروغ، متهم به شكستن قانون مهاجرت کرده و او را دستگیر نموده و به دادگاه کشاندند. در پی این رخدادها، اشو مجبور به ترک خاک آمریکا و بازگشت به هند شد.
اشو یک نویسنده به معنای رایج کلمه نیست. او تاكنون خود هیچ کتابی ننوشته است. کتابهای نشر شده به نام اشو که شمار آنها به بیش از 600 عنوان می رسد، در حقیقت، نسخه برداری از سخنرانی های وی هستند. حدود هفت هزار سخنرانی از اشو بر روی نوار کاست و هزار و هفتصد سخنرانی بر روی نوار ویدئو ضبط شده است. اشو پرفروش ترین نویسنده در هند به شمار می آید. سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوارهای اشو در هند به فروش می رسد. کتابهای او به نوزده زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.
روزنامه ی "Sunday Times" چاپ انگلستان از اشو به عنوان یکی از هزار شخصیت تاریخ ساز قرن بیستم میلادی یاد کرده است. روزنامه ی "Sunday Midday" چاپ هند نیز او را در زمره ی ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند (در کنار شخصیتهایی همچون گاندی، نهرو و بودا) قرار داده است.
او در مورد آموزه های خویش می گفت:
"پیام و رسالت من، ترویج آیین و مکتب و فلسفه ی ویژه ای نیست. پیام من گونه ای کیمیا و راه و روشی جهت دگرگونی معنوی آدمی است."
"ﮊان لایل" در مجله ی Vogue"" درباره ی اشو می نویسد:
" او مردی است مهربان و شفیق، در نهایت راستی... یکی از باهوش ترین، ادیب ترین، پر مغزترین و آگاهترین سخنورانی است که تاكنون دیده ام."
 با وجود این، اشو همیشه از خویش به عنوان انسانی عادی یاد می کرد و بر این نکته تاکید داشت که آنچه که او بدان دست یافته، برای همه دست یافتنی است.
اشو در دوران زندگی خویش، در تمام زمینه های ممکن مربوط به پیشرفت خودآگاهی آدمی، سخن رانده است: مراقبه، عشق، زندگی و مرگ، دانش های گوناگون، فلسفه، روانشناسی، آموزش و پرورش، خلاقیت و روابط بین آدمها. سخنان اشو، تازگی، شوخ طبعی و بینش و آگاهی استثنایی وی را به نمایش می گذارد.
اشو عارفی است که خرد و حکمت ابدی مشرق زمین را به دشواری ها و پرسش های مبرمی که انسان امروزی با آن روبرو است پیوند می دهد. او از هماهنگی و کلیتی که در هسته و ذات همه ی مذاهب و آیین های سنتی نهفته است سخن می گوید و حقیقت فراگیر نهفته در جوهر مذاهب را برای آدمی روشن می سازد.
اشو در نوزدهم ژانویه ی 1990 كالبد خاكی خود را ترك گفت. مركز او در "هندوستان"، همچنان بزرگترین مركز رشد روحی در دنیا است. همه ساله هزاران نفر از سراسر دنیا برای شركت در دوره های آموزشی مراقبه، درمان حركتهای بدنی، برنامه های خلاقیت آفرین و یا تنها برای دیدار از این مركز روحانی به آنجا سفر می كنند.
 
برگرفته از :
باگوان شری راجنیش، پرواز در تنهایی، برگردان مجید پزشكی، نشر هودین، 1385.
 
http://forum.gigapars.com
http://www.parsnice.com
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

استیفن هاوكینگ  
دانشمند انگلیسی ( هشتم ژانویه 1942 )
ویرایش : مریم فودازی


استیفن هاوكینگ ( انیشتین دوم و كاوشگر سیاهچاله ها) در روز هشتم ژانویه سال 1942 در آكسفورد چشم به جهان گشود. او از هر گونه تحرك عاجز است؛ نه می تواند بنشیند، نه برخیزد، و نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تكان بدهد، یا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر، توانایی سخن گفتن هم ندارد. زیرا عضلات صوتی او كه عامل اصلی تشكیل و ابراز كلمات اند، مثل 99 درصد بقیه عضلات حركتی بدنش، در یك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتی پوست و استخوان است بر روی یك صندلی چرخدار كه فقط قلب، ریه ها و دستگاه های حیاتی بدنش كار می كنند و بخصوص مغزش فعال است؛ یك مغز خارق العاده كه حتی لحظه ای از جستجو و پژوهش بسوی معماها و ناشناخته ها باز نمی ماند.
این اعجوبه مفلوج، پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبریج، همان كرسی استادی را در اختیار دارد كه بیش از دو قرن پیش، به اسحق نیوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت. همچنین وی را «انیشتین دوم» لقب داده اند، زیرا می كوشد تا تئوری معروف « نسبیت» را تكامل بخشد و از تلفیق آن با تئوری های كوانتومی، فرمول واحد جدیدی ارائه دهد كه توجیه كننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ریز اتمی تا كهكشان های عظیم باشد.
استیفن هاوكینگ شهرت و اعتبار علمی خود را مدیون محاسبات ریاضی پیچیده و بسیار دقیقی است كه در مورد چگونگی پیدایش و تحول سیاهچاله های آسمانی یا حفره های سیاه انجام داده است. این اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسیار قوی، حتی نورهم امكان جدایی از سطح آن ها را ندارد، وجودشان بر اساس تئوری نسبیت انیشتین پیش بینی شده بود و به همین جهت، سیاهچاله نامیده شدند. ردیابی و رویت آنها بوسیله قویترین تلسكوپ ها یا هر وسیله دیگر، تاكنون تحقق نیافته است. با این وجود، استیفن هاوكینگ با قدرت اندیشه و محاسبات ریاضی چون و چرا ناپذیرش، نه تنها وجود سیاهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شكل گیری و تحول آن ها را نشان داده، بلكه به نتایج جالبی در رابطه این اجرام با كیفیت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پیدایش كیهان دست یافته است كه در دانش فیزیك اختری و كیهان شناسی، اهمیت بسزایی دارد و به عقیده صاحبنظران، بنای این علوم را در قرن آینده تشكیل خواهد داد .در این زمینه، انتشار كتاب جدید هاوكینگ با عنوان «سیاهچاله ها و جهان های نوزاد»، شگفتی فراوانی را در محافل علمی جهان بوجود آورد.
استیفن هاوكینگ در 8 ژانویه 1942 در شهر دانشگاهی آكسفورد زاده شد و دوران كودكی و تحصیلات اولیه اش را در همان شهر گذرانید. از همان زمان به ریاضیات علاقه داشت و آرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند، اما در مدرسه یك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز مطالعات خود را به كتاب های درسی محدود نمی كرد؛ بلكه به دلیل مطالعات آزاد، سطح معلوماتش از كلاس بالاتر بود و همیشه در كتاب های درسی اشتباهاتی را یافته و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا می پرداخت.
پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند و در خانه ای شلوغ و فرسوده، اما مملو از كتاب، زندگی می كردند. پدر خانواده (فرانك) پزشك متخصص در بیماری های مناطق گرمسیری بود و به همین جهت، نیمی از سال را در سفر به مناطق آفریقایی می گذراند. این غیبت های متوالی برای بچه ها چنان عادی شده بود كه تصور می كردند همه پدرها چنین وضعی دارند. در عین حال، غیبت های پدر، نوعی استقلال عمل و اتكاء به نفس را در بچه ها ایجاد می كرد.
استیفن در سن 17 سالگی، تحصیلات عالیه را در رشته طبیعی آغاز كرد و از همان زمان، به فیزیك اختری و كیهان شناسی علاقه مند شد. زیرا در خود كنجكاوی شدیدی می یافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كیهان پی ببرد. سالهای دهه 60 عصر طلایی كشف فضا، پرتاب اولین ماهواره ها و سفر هیجان انگیز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب این وقایع تاریخی در رسانه ها، جوانان را مجذوب می ساخت. بعلاوه استیفن از كودكی عاشق رمان های علمی- تخیلی بود و مطالعه آن ها نیز بر اشتیاق او به كسب معلومات بیشتر در فیزیك ، نجوم و علوم دیگر می افزود.
او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقیت به پایان رساند و خود را برای ورود به دوره دكترا در رشته كیهان شناسی آماده می كرد. اما به دنبال احساس ناراحتی در عضلات دست و پا، در ژانویه 1963 یعنی آغاز بیست و یك سالگی، به بیمارستان مراجعه نمود و آزمایش هایی كه روی او انجام گرفت، علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان می داد. این بیماری كه به نام ALS شناخته می شود، بخشی از نخاع ، مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می دهد و به تدریج اعصاب حركتی بدن را از بین می برد و با تضعیف ماهیچه ها، فلج عمومی ایجاد می كند؛ به طوری كه توانایی هرگونه حركتی به تدریج، از شخص سلب می شود. معمولاً مبتلایان به این بیماری، مدت زیادی زنده نمی مانند و این مدت برای استیفن بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود.
با آگاهی از چنین وضعیتی، نومیدی و اندوه عمیقی بر استیفن مستولی شد و ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته دید. دوره دكترا، رویای دانشمند شدن، و كشف رمز و راز كیهان همگی به صورت كاریكاتورهایی در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند می زدند. بجای همه آن بلند پروازیها، حالا كاری جز این از دستش بر نمی آمد كه در گوشه ای بنشیند و دقیقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومی بدن، زمان مرگش فرا برسد.
به اتاقی كه در دانشگاه داشت، پناه برد و در تنهایی، ساعت ها بی حركت ماند. آن شب دچار كابوسی شد و خواب دید كه محكوم به اعدام شده است و او را برای اجرای حكم می برند و در آن موقعیت حس كرد كه هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری، به یاد آورد كه در بیمارستان با یك جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از شدت درد چه فریادهایی می كشید. پس خود را قانع كرد كه اگر به بیماری لاعلاجی مبتلاست، اما لااقل درد نمی كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هیچ چیز را به آسانی نمی پذیرفت، به وی هشدار داد كه از كجا معلوم كه پیش بینی پزشكان درست از كار در بیاید و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسی باشد!
اما آنچه كه در همان ایام به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با نومیدی و بدبینی داد، آشنایی اش با دختری به نام (جین وایلد) بود كه بعد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبان را در زندگی او بازی كرد. جین اعتقادات مذهبی عمیقی داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه ای، بذرهای امید وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحی می تواند رشد كند و بارور شود؛ باید به خداوند توكل داشت و از ناكامی هایی كه پیش می آید، گذرگاهی برای كامیابی ساخت.
جین دانشجوی دانشگاه لندن بود، اما تحت تاثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیفن، چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش می آمد و ساعتی را به گفتگوی با او می گذرانید و آمپول خوشبینی تزریق می كرد. آنها پس از چندی رسماً نامزد شدند و استیفن تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت. زیرا برای ازدواج با جین می بایست هرچه زودتر دكترای خود را بگیرد و كار مناسبی پیدا كند.
او طی دو سال، با اشتیاق و پشتكار این برنامه را عملی كرد؛ در حالیكه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك یك عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جین در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود كه به پیش بینی دو سال پیش پزشكان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی اندیشید. پروفسور استیفن هاوكینگ اكنون 61 سال دارد و ظاهراً بیش از یك ربع قرن، قاچاقی زندگی كرده است؛ البته اگر بتوان وضع كاملاً استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!
پیش بینی پزشكان در مورد بیماری فلج پیش رونده او درست بود و این بیماری اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 برای نقل مكان از صندلی چرخدار استفاده می كند و قدرت تحرك از همه اجزای بدن بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. او با این دو انگشت می تواند دكمه های كامپیوتر بسیار پیشرفته ای را فشار دهد كه مختص او ساخته شده، بجایش حرف می زند و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می كند. زیرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است. او برای مدتی در ژنو بسر می برد كه مركز پژوهشهای هسته ای اروپاست و دانشمندان این مركز جلسات مشاوره ای با او داشتند. یك شب كه استیفن هاوكینگ تا دیر وقت مشغول كار بود، ناگهان راه نفس كشیدنش گرفت و صورتش كبود شد. بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند. معمولا مبتلایان به بیماری ALS  در مقابل ذات الریه حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن، می میرند. این خطر برای استیفن هاوكینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از ذات الریه بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان، سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفتند تا با عمل جراحی مخصوص، مجرای تنفس او را باز كنند؛ اما در نتیجه این عمل، صدای خود را برای همیشه از دست می داد.
عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیفن از خطر مرگ نجات پیدا كرد. اگر چه قدرت تكلم خود را از دست داد، اما با جایگزینی كامپیوتر مخصوص سخنگو، ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد. زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می كرد. كامپیوتر سخنگو را یك استاد آمریكایی كامپیوتر در كالیفرنیت برای او ساخت و تقدیمش كرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استیفن بخواهد سخنی بگوید، می بایست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه های كامپیوتر به كمك  دو انگشتش كه هنوز كار می كنند، جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند. البته اینگونه سخن گفتن طولانی تر است، اما خود استیفن - كه هرگز خوشبینی اش را از دست نمی دهد- عقیده دارد كه این امر زمان بیشتری برای اندیشیدن آنچه كه می خواهد بگوید، به او می دهد و سبب می شود كه هرگز نسنجیده حرف نزند.
ویلچر یا صندلی چرخدار استیفن كه بوسیله آن رفت و آمد می كند نیز از پیشرفته ترین پدیده های تكنولوژی است و با نیروی الكتریكی حركت می كند. وی اتكای زیادی به ویلچر خود دارد، چون علاوه بر حركت با آن، وسیله ای برای ابراز احساساتش نیز محسوب می شود. مثلا اگر در یك میهمانی به وجد آید، با ویلچرش به سبك خاص خود می رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد یك شخص مزاحم از دست بدهد، در یك مانور سریع از روی پاهای او رد می شود !!! بسیاری از شاگردانش ضربه چرخهای ویلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش یكی از تاسف هایش این است كه طعم این تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !
یكی از شگفتی های این آدم مفلوج و نحیف كه به ظاهر باید موجودی تلخ و غمزده و منزوی باشد، شوخ طبعی و شیطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش دیده می شود. در حالیكه اجزای چهره اش بی حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسی و عاطفی هستند، اما چشمانش می درخشند.
او به هیچ وجه خودش را منزوی نكرده است. به كنسرت و پارك می رود، در رستوران غذا می خورد، در انجمن های دانشجویان شركت می كند و سر به سر شاگردانش می گذارد. شیوه شیطنت آمیزش اینست كه گاهی، پاسخگویی را عمداً كش می دهد و در حالیكه پرسش كنندگان پس از چند دقیقه انتظار پاسخ مفصلی را برای سوال خود پیش بینی می كنند، با یك كلمه بله یا نه از كامپیوتر سخنگویش همه را به خنده می اندازد.
این اعجوبه فاقد تحرك، عاشق جنب و جوش و سیاحت است و تاكنون دوبار به سفر دور دنیا رفته و حتی از چین و دیوار باستانی آن دیدن كرده است. همچنین در صدها كنفرانس و سمینار علمی شركت نموده و به ایراد سخنرانی پرداخته است؛ كه البته این سخنرانی ها قبلا در نوار ضبط گردیده و در روز كنفرانس پخش می شود.
او در سالهای اولیه زناشویی اش با جین وایلد، صاحب سه فرزند ( یك دختر و دو پسر) شد. لذت پدری و احساس مسئولیت در تامین زندگی فرزندان، یكی از مهمترین انگیزه هایی بود كه او را در مقابله با مشكلاتش یاری داد. زیرا با طبع لجوج و بلند پروازش، اصرار داشت كه بهترین امكانات زندگی و تحصیل را برای فرزندانش فراهم كند و این امر مخارج هنگفتی روی دستش می گذاشت. از سوی دیگر، هزینه خودش هم كم نبود، چون می بایست به دو پرستار تمام وقت و یك دستیار حقوق بپردازد و درآمد استادی دانشگاه كفاف این مخارج را نمی داد. به همین جهت، در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام « تاریخ كوتاهی از زمان » را منتشر كرد.
استیفن هاوكینگ، در این كتاب كه به فارسی هم ترجمه شده است، پیچیده ترین مسائل فیزیك جدید، كیهان شناسی و بخصوص ماهیت زمان و فضا را به زبان ساده بررسی كرده و نظریات و محاسبات خودش را شرح داده است؛ بی آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات ریاضی بغرنج گیج كند. اما به رغم سادگی بیان و جذابیت مباحث، بسیاری از مردم از آن سر در نمی آورند. زیرا ایده های مطرح شده در كتاب، در سطح بالای علمی است. با این وجود، 8 میلیون نسخه از كتاب مزبور به فروش رفته و به مدت 183 هفته در لیست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است. طبعاً چنین موفقیت بی مانندی، مشكلات مادی استیفن را برای همیشه حل می كند.
كتاب جدید استیفن به نتایج پژوهش ها و یافته های او درباره سیاهچاله ها اختصاص دارد. بر اساس یك تئوری پذیرفته شده ، این اجرام مرموز و فاقد نورانیت آسمانی، در سالهای اخیر از فروریزی و تراكم ستارگان سنگین وزن، پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها، پدید می آیند، ستارگان دیگر را در اطراف خود می بلعند و با افزایش جرم و در نتیجه دستیابی به نیروی جاذبه قویتر، به تدریج ستارگان دورتر را به كام خود می كشند. بدین ترتیب، در سیاهچاله ها ماده به حدی از تراكم می رسد كه هر سانتی متر مكعب آن می تواند میلیونها و حتی میلیاردها تن وزن داشته باشد و نیروی جاذبه آن چنان قوی است كه نور و هیچگونه تشعشعی، امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت، ما هرگز نمی توانیم حتی با قویترین تلسكوپها، این غولهای نامرئی را ردیابی كنیم.
اما استیفن هاوكینگ در كتاب جدیدش، برداشت های متفاوتی از سیاهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به این نتیجه می رسد كه این اجرام، بكلی فاقد نورانیت نیستند و بعلاوه موادی را كه از ستارگان دیگر جذب می كنند، در مرحله نهایی تراكم به حالتی انفجار گونه از یك كانال دیگر بیرون می ریزند. منتهی آنچه دفع می شود، به همان صورتی نیست كه بلعیده شده است. به عبارت دیگر، سیاهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند كه طلا ی مستعمل را به شمش تبدیل می كنند. از كانال خروجی عناصر تازه در یك جهان نوزاد تزریق می شود كه می توان آن را در مقابل سیاهچاله، سپید چشمه نامید.
شاید سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظریه های جدید استیفن هاوكینگ روشن شود. زیرا آنقدر تازگی دارد كه عجیب به نظر می رسد. اما عجیب تر از آن، مغز این مرد است كه این نظریه ها و رهگشائی ها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پیچیده ریاضی و نجومی خود، حتی از نوشتن ارقام روی كاغذ محروم است و باید همه این عملیات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتایج را در حافظه اش نگهدارد. بدینگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت، چون فكر می كند، پس وجود دارد.
اما این موجود، این آدم معلول و نحیف و عاجز، از نظر تحرك و تكلم یك سرمشق است . . . .
برای آن ها كه با امید و استقامت و تلاش بیگانه اند . . .
برای آن ها كه تواناییهای انسان و ارزش اندیشه سالم و سازنده را دست كم می گیرند . . .
برای بدبین ها و منفی باف ها كه در افق دید خود، جهان را به گونه سیاهچاله ای مخوف و ظلمانی می بینند . . . .
همان گونه كه استیفن هاوكینگ بیان می دارد، در آنسوی هر سیاهچاله، سپید چشمه ای وجود دارد.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

ارنست همینگوی
نویسنده امریكایی ( 1899-1961 )
ویرایش : مریم فودازی


«ارنست همینگوی» در 21 جولای 1899، در « « Oak Park ایلینویز چشم به جهان گشود. پدرش، «کلارنس همینگوی»، مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت و مادرش، «گریس» به تدریس پیانو و آواز می پرداخت. ارنست تابستانها را به همراه خانواده اش در شمال «میشیگان» به سر می برد و در همانجا، متوجه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.
او پس از پایان دوره دبیرستان، در سال 1917 برای مدتی در «کانزاس سیتی» به عنوان گزارشگر روزنامه «استار» (Star) مشغول به کار شد. وی در جنگ جهانی اول، داوطلب خدمت در ارتش شد، اما ضعف بینایی، او را از این کار باز داشت و در عوض، به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا خدمت می كرد. ارنست در 8 جولای 1918 مجروح و برای ماهها در بیمارستان بستری شد.
در بازگشت به ایالت متحده، مردم شهر و محله اش در Oak Park  از او مثل یک قهرمان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت و در سال 1921، با «هدلی ریچاردسن» اهل «سن لوییز» ازدواج کرد و بنا بر توصیه «شروود اندرسن»، برای شروع زندگی، پاریس را انتخاب كردند. ارنست در نشریهToronto Star مشغول به کار شد. آنها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می کردند و ارنست به کار داستان نویسی نیز می پرداخت. طی همین دوران، یعنی بین سالهای 1921 تا 1926، او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید. سبک خاص ارنست در نوشتن، از او نویسنده ای منحصر به فرد ساخته بود. در سال 1925، اولین سری داستانهای کوتاهش با نام «در زمانه ما» منتشر شد که به خوبی، گویای سبک خاص او در نوشتن بود. خاطراتش از آن دوران که پس از مرگ او در سال 1964 با عنوان «  A moveable Feast» منتشر شد، برداشتی شخصی و بی نظیر از نویسندگان، هنرمندان و همچنین فرهنگ و شیوه زندگی در پاریس دهه 1920 می باشد.
ارنست و هدلی در اکتبر 1923 صاحب یک فرزند پسر شدند و نام او را «جان» گذاشتند (با نام مستعار بامبی). این خانواده جوان به مکانهای مختلفی از اروپا بویژه اروپای مرکزی سفر می کردند. آنها در زمستانها به اسکی می پرداختند و تابستانها برای شرکت در فستیوال[*] «سن فرمین» در «پامپلونا» به اسپانیا سفر می کردند. در سال 1926، اولین رمان او بر اساس تجربه های بدست آمده از اسپانیا با نام ( Sun Also Rises)  به چاپ رسید.
در سال 1926، «ارنست همینگوی» پس از دیدار با «پائولین فیفر» ثروتمند، از همسر اول خود جدا شد. ارنست و پائولین در سال 1927 با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب دو فرزند پسر شدند. او در همان دوران زندگی اش با پائولین، خانه ای در «کی وست» فلوریدا خرید.
وی در سال ۱۹۳۷، کتاب «داشتن و نداشتن» و در سال ۱۹۳۸ مجموعه داستانهای «ستون پنجم»  را منتشر کرد. پس از آغاز جنگهای داخلی اسپانیا، همینگوی و عده ای از روشنفکران آمریکا تصمیم گرفتند كه با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی كنند. او دو بار در جنگ اسپانیا شرکت کرد و پس از آن، در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب ویژگی دیگر ارنست همینگوی را - که همان وجدان اجتماعی اوست- به خوبی نشان می دهد؛ چنانکه همین ویژگی به نحو بسیار روشن تری در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟»- اثری که به غلط تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند»، ترجمه شده است - تجلی یافت. کتاب اخیر در مورد جنگهای داخلی اسپانیا بوده و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم جهانی، رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و برای مدتی، هیچ گونه اثری منتشر نکرد؛ تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. او پس از جنگ، در  هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود؛ ولی در اثر درد چشم، آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض، به شکار پرداخت.
در اواخر دهه 1930، همینگوی عاشق زنی روزنامه نگار و نویسنده به نام «مارتا گلهورن» شد و در سال 1940 با او ازدواج کرد. وی در سال 1944 با «مری ولش» ملاقات کرد و این بار دلباخته او شد. «ارنست همینگوی» نه تنها یک نویسنده محبوب، بلکه یک چهره جهانی متعلق به قرن بیستم است.
در سال ۱۹۵۰، رمان جدیدی از این نویسنده با نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب، داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. او در سال ۱۹۵۲، شاهکار جاودان خود را با نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر درآورد و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد. این اثر بی مانند، در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ درگذشت و با مرگ او، یکی از درخشانترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح، سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود، به وسیله کشتی یا قایق به صید ماهی می پرداخت. همینگوی همیشه می گفت :
«یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند».
 
آثار ارنست همینگوی
- سه داستان و ده شعر ۱۹۲۳ / Three Stories and Ten Poems
- در زمان ما ۱۹۲۴ / In Our Time
- مردان بدون زنان ۱۹۲۷ / Men Without Women
- برنده هیچ نمی‌برد ۱۹۳۳ / The Winner Take Nothing
- خورشید هم طلوع می‌کند ۱۹۲۶ / The Sun Also Rises
- وداع با اسلحه ۱۹۲۹ / A Farewell to Arms
- مرگ در بعد از ظهر ۱۹۳۲ / Death in the Afternoon
- تپه‌های سبز آفریقا ۱۹۳۵ / Green Hills of Africa
- داشتن و نداشتن ۱۹۳۷ / To have and Have Not
- ستون پنجم و چهل و نه داستان کوتاه ۱۹۳۸ / The Fifth Column and Forty-nine short stories
- زنگها برای که به صدا در می‌آیند ۱۹۴۰ / For Whom the Bells Tolls
- بهترین داستانهای جنگ تمام زمانها ۱۹۴۲ / The Best War Stories of All Time
- در امتداد رودخانه به سمت درختها ۱۹۵۰ / Across the River and into the Trees
- پیرمرد و دریا ۱۹۵۲ / The Old Man and the Sea
- مجموعه اشعار ۱۹۶۰ / Collected Poems
 
 آثاری که پس از مرگ همینگوی منتشر شده ‌است :
- عید متغیر (عیدی که در مسیحیت زمان مشخصی ندارد) ۱۹۶۴ / A Moveable Feast
- با نام ارنست همینگوی (یادداشتهای همینگوی از سالهای اولیه اقامت در پاریس) ۱۹۶۷ / Byline: Ernest Hemingway
- داستانهای کانزاس سیتی استار ۱۹۷۰ /Stories Cub Reporter: Kansas City Star
- جزایر در طوفان ۱۹۷۰ / Islands in the Stream
- (رمان نا تمام) باغ عدن ۱۹۷۰ / The Garden of Eden
- حقیقت در اولین تابش ۱۹۹۹ / True at the First Light
 
برگرفته از :
http://fa.wikipedia.com
http://www.senmerv.com
http://www.shafighi.com
 
 
 
 


[*] جشنی بزرگ توام با موسیقی، سلسله نمایشهای مربوط به یك هنر یا یك هنرپیشه.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

ارشمیدس
ریاضیدان یونانی ( 212 – 287ق.م )
ویرایش : مریم فودازی


ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال 212 قبل از میلاد، در شهر سیراکوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسکندریه رفت. وی بیشتر دوران زندگی خود را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر، رابطه دوستی نزدیک داشت.
در اینجا سخن از معروفترین استحمامی است که یک انسان در تاریخ بشریت انجام داده است. در داستانها چنین آمده که بیش از 2000 سال پیش در شهر سیراکوز، پایتخت ایالت یونانی سیسیل آن زمان، ارشمیدس ریاضیدان و مشاور دربار پادشاه یمرون، یکی از معروفترین اکتشافات خود را در خزینه حمام انجام داده است. روزی در حمام عمومی، پایش را داخل خزینه نهاد و در آن نشست. در حین انجام این کار، بالا آمدن آب خزینه را مشاهده نمود و ناگهان فکری به مغزش خطور کرد. او بلافاصله لنگی را به دور خود پیچید و با این شکل و شمایل به سمت خانه روانه شد و مرتب فریاد می زد، یافتم، یافتم. او چه چیزی را یافته بود؟ پادشاه به او ماموریت داده بود كه راز جواهر ساز خیانتکار دربار را کشف و او را رسوا کند. شاه هیرون بر کار جواهر ساز شک کرده بود و چنین می پنداشت که بخشی از طلای تاج شاهی را برای خود برداشته و باقی آن را با فلز نقره که بسیار ارزانتر بود، مخلوط کرده و تاج را ساخته است. هر چند ارشمیدس می دانست که فلزات گوناگون وزن مخصوص متفاوت دارند، ولی تا آن لحظه این طور فکر می کرد که مجبور است تاج شاهی را ذوب كرده، آنرا به صورت شمش طلا قالب ریزی کند تا بتواند وزن آن را با شمش طلای نابی به همان اندازه مقایسه کند؛ اما در این روش، تاج شاهی از بین می رفت، پس او به دنبال راه دیگری بود. در خزینه حمام مشاهده نمود كه آب خزینه بالاتر آمده و بلافاصله تشخیص داد که بدن او میزان معینی از آب را در خزینه حمام پس زده و جا به جا کرده است.
وی با عجله و سراسیمه به خانه بازگشت و شروع به آزمایش عملی این یافته کرد. او چنین اندیشید که اجسام هم اندازه، مقدار آب یکسانی را جا به جا می کنند، ولی اگر از نظر وزنی به موضوع نگاه کنیم، یک شمش نیم کیلویی طلا کوچکتر از یک شمش نقره به همان وزن است( طلا تقریباٌ‌ دو برابر نقره وزن دارد). بنابراین، باید مقدار کمتری آب را جا به جا کند. این فرضیه ارشمیدس بود و آزمایشهای او این فرضیه را اثبات کرد. او برای این کار نیاز به یک ظرف آب و سه وزنه با وزنهای مساوی داشت که این سه وزنه عبارت بودند از: تاج شاهی، هم وزن آن طلای ناب و دوباره هم وزن آن نقره ناب. او در آزمایش خود، تشخیص داد که تاج شاهی میزان بیشتری آب را نسبت به شمش طلای هم وزنش پس می راند، ولی این میزان آب کمتر از میزان آبی است که شمش نقره هم وزن آن را جا به جا می کند. به این ترتیب، ثابت شد که تاج شاهی از طلای ناب و خالص ساخته نشده، بلکه جواهر ساز متقلب و خیانتکار آن را از مخلوطی از طلا و نقره ساخته است و به این ترتیب، ارشمیدس یکی از چشمگیرترین رازهای طبیعت را کشف کرد و آن هم اینکه، می توان وزن اجسام سخت را به وسیله مقدار آبی که جا به جا می کنند، اندازه گیری کرد. این قانون« وزن مخصوص» را اصل ارشمیدس می نامند که امروزه به آن چگالی هم می گویند. حتی امروز با گذشت 23 قرن از آن زمان، بسیاری از دانشمندان در محاسبات خود متکی به این اصل هستند.
 به هر حال، ارشمیدس در رشته ریاضیات از ظرفیت هوشی بسیار بالا و چشمگیری برخوردار بود. وی توانست سطح و حجم اجسامی مانند کره، استوانه و مخروط را حساب کند و روش نوینی را برای اندازه گیری در دانش ریاضی پدید آورد. بدست آوردن عدد نیز از کارهای گرانقدر وی می باشد. او کتابهایی درباره خصوصیات و روش های اندازه گیری اشکال هندسی و حجم آنها از قبیل مخروط ، منحنی حلزونی و خط مارپیچ، سهمی، سطح کره «ماده غذایی» و استوانه نوشت. علاوه بر آن، قوانینی درباره سطح شیب دار، پیچ اهرم و مرکز ثقل کشف کرد.
ارشمیدس در مورد خودش گفته ای دارد که با وجود گذشت قرنها جاودان مانده است. وی بیان می دارد : « نقطه اتکایی به من بدهید، من زمین را از جا بلند خواهم کرد». عین همین مطلب، به صورت دیگری در متون ادبی زبان یونانی از قول ارشمیدس نقل شده است؛ اما مفهوم در هر دو صورت یکی است. ارشمیدس همچون عقاب، گوشه گیر و منزوی بود. در جوانی به مصر مسافرت کرد و مدتی در شهر اسکندریه به تحصیل پرداخت و در این شهر دو دوست قدیمی یافت. یکی از آنها « کونون» ( این شخص ریاضیدان قابلی بود که چه از لحاظ فکری  و چه به لحاظ شخصیت، احترام بسیاری برای ارشمیدس قائل بود) و دیگری « اراتوستن» که گرچه ریاضیدان لایقی بود، اما مردی سطحی به شمار می رفت که برای خویش احترام خارق العاده ای قائل بود.
ارشمیدس با کونون ارتباط و مکاتبه دائمی داشت و قسمت مهمی از آثار خویش را در این نامه ها با او در میان گذاشت. با درگذشت كونون، ارشمیدس با شاگردان وی مکاتبه می کرد.
یکی از روشهای نوین ارشمیدس در ریاضیات، به دست آوردن عدد بود. وی برای محاسبه عدد پی، یعنی نسبت محیط دایره به قطر آن، روشی را ارائه داد و ثابت کرد که عدد محصور مابین 7/1 3 و 71/10 3 است. گذشته از آن، روشهای مختلف او برای تعیین جذر تقریبی اعداد نشان می دهد که وی قبل از ریاضی دانان هندی، با کسرهای متصل یا مداوم و متناوب آشنایی داشته است. وی در حساب، روش غیر عملی و چند عملی یونانیان را - که برای نمایش اعداد از علائم متفاوت استفاده می کردند- کنار گذاشت و دستگاه شمارشی را اختراع کرد که نوشتن و خواندن هر عدد بزرگی را امكان پذیر می ساخت.
دانش تعادل مایعات بوسیله ارشمیدس کشف شد و او توانست قوانین آنرا برای تعیین وضع تعادل اجسام غوطه ور به کار برد. همچنین برای اولین بار، برخی از اصول مکانیک را به وضوح بیان کرد و قوانین اهرم را کشف نمود.
در سال 1906 ج.ل. هایبرگ مورخ، دانشمند و متخصص تاریخ ریاضیات یونانی در شهر قسطنطنیه موفق به کشف مدرک با ارزشی شد. این مدرک کتابی است به نام قضایای مکانیک و روش آنها که ارشمیدس برای دوست خود اراتوستن فرستاده بود. موضوع این کتاب، مقایسه حجم یا سطح نامعلوم شکلی با حجم و سطوح معلوم اشکال دیگر است که بوسیله آن، ارشمیدس موفق به تعیین نتیجه مطلوب می شد. این روش یکی از عناوین افتخار ارشمیدس است که ما را مجاز می دارد تا او را اندیشمندی متجدد و امروزی بدانیم، زیرا وی همه چیز و هر چیزی را که استفاده از آن به نحوی ممکن بود، به کار می برد تا بتواند به مسائلی که ذهن او را مشغول می داشتند، حمله ور گردد. دومین نکته ای که ما را مجاز می دارد تا عنوان متجدد را به ارشمیدس بدهیم، روشهای محاسبه اوست. وی دو هزار سال قبل از اسحاق نیوتن و لایب نیتس موفق به اختراع «حساب انتگرال» شد و حتی در حل یکی از مسائل خویش نکته ای را به کار برد که بر مبنای آن، می توان او را از پیشقدمان حساب دیفرانسیل دانست.
زندگی ارشمیدس- همچون زندگی هر ریاضیدان دیگری که تامین کامل داشته باشد و بتواند همه ممکنات هوش و نبوغ خود را به مرحله اجرا درآورد- با آرامش کامل می گذشت. در سال 287 قبل از میلاد كه رومیان شهر سیراکوز را به تصرف خود درآوردند، سردار رومی مارسلوس دستور داد که هیچ یک از سپاهیانش حق اذیت و آزار، توهین و ضرب و جرح این دانشمند و متفکر مشهور و بزرگ را ندارند. با این وجود، ارشمیدس قربانی غلبه رومیان بر شهر سیراکوز شد. او به وسیله یک سرباز مست رومی به قتل رسید و این در حالی بود که در میدان بازار شهر در حال اندیشیدن به یک مسئله ریاضی بود. می گویند آخرین کلمات او این بود : دایره های مرا خراب نکن. به این ترتیب، زندگی ارشمیدس بزرگترین دانشمند تمام دوران ها خاتمه پذیرفت. این ریاضیدان بی دفاع 75 ساله، در 287 قبل از میلاد درگذشت.
 

www.iranika.ir
 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد

ارسطو
فیلسوف یونانی (384 ق.م- 323 ق.م)

ویرایش : مریم فودازی

ارسطو در سال 384 پیش از میلاد در شهر استاگیرا واقع در مقدونیه كه در 300 كیلومتری شمال آتن قرار دارد، به دنیا آمد. پدر او دوست و پزشك پادشاه مقدونیه، جد اسكندر مقدونی بود. ارسطو در جوانی برای تحصیل در آكادمی افلاطون، راهی آتن شد و توسط  او، عقل مجسم (Nous) آكادمی نام گرفت. وی پس از مرگ افلاطون، آكادمی را ترك نموده، به آسیای صغیر رفت و در آنجا با  دختر یك خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج كرد. بعد از مدت نه چندان طولانی، فیلیپ پادشاه مقدونیه، ارسطو را برای آموزش فرزندش اسكندر به دربار خود دعوت نمود. زمانی كه اسكندر 13 ساله بود، ارسطو شروع به تربیت وی كرد و حدود 12 سال به این كار مشغول بود، پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را با نام «لوكیون» بنا نهاد. برخلاف آكادمی افلاطون كه در آن بیشترین تاكید بر ریاضیات، سیاست و فلسفه نظری بود، در لوكیون به پژوهش هایی در مورد زیست شناسی، روان شناسی، اخلاق، هنر و شعر نیز پرداخته می شد. شواهد نشان می دهد كه در این مقطع زمانی، ارسطو از حمایت های همه جانبه و فراوان اسكندر برخوردار بوده است؛ به طوری كه با كمك های او موفق به تاسیس اولین باغ وحش تاریخ شد.
با مرگ اسكندر در سال 323 پ. م، آتنی ها برعلیه حكومت مقدونی شورش كردند. ارسطو نیز از اثرات این شورش در امان نماند. در این زمان، یكی از روحانیون آتن برعلیه ارسطو شكایت كرد كه او منكر تاثیر صدقه و قربانی است. بدین ترتیب، ارسطو مجبور به فرار از آتن  گردید تا مانع جنایت دوم آتنیان برضد فلسفه شود و یك سال بعد از این واقعه، در سن 63 سالگی درگذشت.
بیشتر آثار به جا مانده از ارسطو، كتب مدون گردآوری شده توسط خود او نیست؛ بلكه جزوات درسی است كه شاگردانش تهیه كرده اند. سبك نوشتن او برخلاف افلاطون، فاقد آراستگی های ادبی است. آثار ارسطو تمام علوم یونان باستان به غیر از ریاضیات را شامل می شود. وی برخی از شاخه های علوم را، تقریباً برای اولین بار در تاریخ بشر، به شكلی جدی و مدون مورد توجه و بررسی قرار داده است.
با دقت در تمام فعالیتهای ارسطو، اشتیاق عجیب وی به مشاهده گری دنیا و تفسیر آن مشاهدات آشكار می گردد. ارسطو بر خلاف استادش، تلاشی در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمی كرد و ترجیح می داد با نوعی واقع گرایی، خوب ببیند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانین دقیقی مورد بررسی قرار دهد. او با جرأت تمام، این گونه مشاهدات و تفسیر آن بر اساس قوانین مشخص را به تمام شاخه های علم تعمیم می داد. از این رو، هنگام مطالعه ارسطو با نجوم ارسطو، زیست شناسی ارسطو، روانشناسی ارسطو، سیاست ارسطو و..... مواجه می شویم. اگرچه تا به امروز اكثر نظریات ارسطو در علوم طبیعی، از جمله مركزیت كره زمین، تفاوتهای  فیزیولوژیك زن و مرد یا رد نظریه اتمی دموكریتوس و سقوط اجسام به زمین با سرعتهای متفاوت بر اساس وزن و برخی نظریات دیگر رد شده ، اما تقسیم بندی علوم ارسطو و حتی بعضی از نوشته های او در زمینه علوم طبیعی تا هزاران سال در تاریخ بشری تاثیر به جا گذاشته است. همین موضوع باعث شده تا این ادعا مطرح شود كه نظریات ارسطو پیشرفت علوم را هزار سالی به عقب انداخته است.
مهمترین مبحثی كه هنگام مطالعه ارسطو با آن مواجه می شویم، نه فقط  مشاهدات او، بلكه شیوه تفسیر و استنتاجی است كه او برای این مشاهدات و در مجموع ، برای تفكر وضع كرده است. در واقع، در میان مطالب مطروحه از سوی ارسطو، مطلبی كه كمتر از همه مورد دستبرد زمان واقع شده، همان منطق ارسطو است. مهمترین اثر ارسطو در منطق، ارغنون (Organon) است كه شامل پنج بخش مقولات (Categories)، تعبیرات (On Interpretation)، تحلیل (Analytics)- كه خود شامل دو بخش است- می باشد.
ارسطو تمام علوم را در دایره فلسفه می داند. او دانش بشری را به سه بخش عمده فلسفه نظری، فلسفه عملی و فلسفه ادبی تقسیم می كند. فلسفه ادبی شامل مواردی همچون شعر، ادبیات، سخنرانی و چیزهایی نظیر این است. فلسفه عملی هم دربرگیرنده مواردی نظیر اخلاق، سیاست و اقتصاد می باشد. او فلسفه نظری را نیز به سه بخش عمده تقسیم می كند : 1- علوم طبیعی نظیر فیزیك و زیست شناسی 2- ریاضیات 3 - فلسفه، متافیزیك و خداشناسی .
همانطور كه گفته شد، مشهورترین كارهای ارسطو در علوم طبیعی ، اشتباهات علمی اوست. قسمت دوم فلسفه نظری او ریاضیات است كه به علت عدم علاقه، چندان وارد موضوع نمی شود. قسمت سوم فلسفه نظری ارسطو كه بیشتر موضوع مورد بحث ماست، فلسفه متافیزیك اوست .
ارسطو در این مبحث معرفت شناسی با استادش افلاطون موافق است كه آگاهی و علم بر كلیات تعلق می گیرد و نه بر عالم محسوسات كه همان عالم جزییات است. افلاطون عقیده داشت كه این كلیات یا به عبارت دیگر مثالها هستند كه تشكیل عالم واقعی را می دهند و محسوسات ما غیر واقعی و در واقع پرتوی از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همین جا شروع می شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است كه این كلیات و مثالها فقط ذهنی هستند و وجود خارجی ندارند. به عبارت دیگر، بر خلاف افلاطون كه دیدی آبژكتیو دارد، ارسطو از نگرشی سابژكتیو نسبت به این موضوع برخوردار است. شاید بتوان این اختلاف را به خلق و خوی این دو متفكر نسبت داد. ارسطو فاقد شور و هیجان افلاطون در خیال پردازی و پرواز ذهن است، اما در عوض مشاهده گری حرفه ای است كه بیشترین بهره را از حواس خود می برد.
ارسطو با مشاهده یك شیء در جهان، دو تفسیر از آن ارایه می دهد :  یكی تفسیری كه به حالت بالقوه اش مربوط می شود و دیگری كه به حالت بالفعل آن مرتبط است. برای مثال، از نظر او، یك دانه بالقوه یك گیاه كامل است. زمانی كه این قوه به فعلیت درآمد، به گونه ای بالفعل تبدیل به یك گیاه می شود. یا اینكه، خاك بالقوه می تواند كوزه باشد و با تبدیل شدن به كوزه، این قوه به فعلیت در می آید.
به نظر ارسطو، برای دگرگونی هایی كه در اطراف ما رخ می دهد، چهار علت اولیه وجود دارد : 1- علت مادی (Material Cause) 2- علت صوری (Formal Cause) 3- علت سومی كه ذكر می كند، علت فاعلی یا محركه (Efficient Cause) است، كه این امر اسباب تغییر را فراهم می آورد، مانند نقش نجار در تبدیل چوب به صندلی . 4- آخرین دلیل بروز تغییرات، علت غایی (Final Cause) است.
ارسطو نیز مانند افلاطون، ولی به گونه ای دیگر، وجود را دارای سلسه مراتب می داند و باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعی كمال گرایی به شیوه ای متفاوت از افلاطون می شود. برای مثال، او به سلسه مراتبی از جماد - نبات - حیوان - انسان معتقد است كه  در هر مرحله از این سلسله مراتب، وجود كمال می یابد و به درجه بالاتری صعود می كند.
به عقیده ارسطو، وجه تمایز و برتری انسان نسبت به حیوان، عقل اوست؛ پس عقلانیت یكی از بالاترین درجات كمال است. در رده بندی ارسطو، عقل مجرد و صرف - كه كاملاً  در حالت صورت و فعل است، نه به شكل ماده و هیولی- در رأس قرار دارد.
خدای ارسطو هم خالق جهان نیست، بلكه محرك اولیه جهان است. زیرا ارسطو مانند بسیاری از یونانیان باستان به وجود جهانی ازلی و ابدی معتقد است. او در این باره می گوید : « این خدا، خدایی نیست كه جهان را مستقیماً و به وسیله نیروهای خاصی بچرخاند، خدا جهان را به شیوه ای می گرداند كه معشوقی عاشقش را».
پس خدای ارسطو شخصاً هیچ گونه دخالتی در امور دنیای ما نمی كند و نظاره گری صرف (مانند خود ارسطو!!!) می باشد. تنها منظره ای كه می بیند، فقط خود اوست، زیرا نظاره بر این جهان ناقص، موجب نقص او هم می شود؛ در حالیكه كه او كمال مطلق است.
در فلسفه اخلاق ارسطو كه متاثر از فلسفه نظری اوست، خیر و سعادت هر موجود در غایتی است كه برای او معین شده است. از آن جایی كه كمال انسان در عقلانیت مشخص شده، پس خوشبختی و سعادت انسان در زندگی مبتنی بر عقلانیت است. به عقیده ارسطو، عقلانیت چنین حكم می كند كه فضیلت اخلاقی در امری باشد كه حد وسط و تعادل در آن رعایت شده باشد. از این رو، ارسطو به انتخاب شجاعت میان تهور و ترس و نیز اقتصاد میان بخل و اسراف و...... توصیه می كند.
ارسطو در سیاست نیز راه وسط را دنبال می كند و از سویی به مخالفت با دموكراسی بر می خیزد. دموكراسی بر این اصل استوار است كه همه مردم با هم برابرند، در حالیكه به اعتقاد او اصلاً اینطور نیست و در این نوع حكومت، ارباب بر برده، مرد بر زن، اشراف بر عامه مردم و ... برتری دارد. در ضمن، چون در دموكراسی حكومت به دست عامه می افتد و عامه مردم را می توان به راحتی فریب داد، پس امكان سقوط و اضمحلال این نوع حكومت زیاد است. در نظر ارسطو، با اینكه حكومت آریستوكراسی (اشرافی) در كل نسبت به دموكراسی ارجحیت دارد؛ اما دارای معایب خاص خود نیز می باشد. زیرا معمولاً منجر به استبداد یا حكومت پول و ثروت بر مردم می شود. پیشنهاد ارسطو، تركیبی از این دو نوع حكومت یا در واقع حد واسطی میان آنهاست؛ بدین شكل كه مثلاً گروهی از مردمان برتر(احتمالا گروهی از اشراف)، با هم به اداره كشور بپردازند.
 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : بهنام نوری زاد


( کل صفحات : 390 )    1   2   3   4   5   6   7   ...